کتاب زبان و زمان نوشته معین کمالی

کتاب زبان و زمان اثری فلسفی-روان­شناختی درباره بن مشاهدگی است.در این کتاب موضوعاتی چون بن­شناسی،منطق،پدیدارشناسی،زبان­شناسی و روان­شناسی تحت عنوان هایی چون مشاهدگی(مصدر مشاهده) و مشاهدگر که دارای دو ساختار زبان و زمان است مورد بازنگری قرار می گیرد.در بخش های اول درباره مشاهده و اسباب مطالعاتی مانند منطق و پدیدارشناسی بحث می شود،در بخش های میانی به زبان و زمان پرداخته شده و در بخش پایانی تاملات نویسنده بیان گردیده.فضای کلی کتاب افسون­زدایی از نگرش های سوگیرانه را نشان می دهد مثلا سوگیری ها و غرض­ورزی هایی که به زبان ایرانیان نسبت داده شده همگی از نوعی عدم برخورداری از شناخت بن مشاهده است… در اینجا چند مورد از کتاب ذکر می گردد:

-این نظر که پرداختن به مشاهده را ضرورتی بنیادی خطاب می کنم و موضوع آن را اصلی ترین اندیشه فلسفی می پندارم به این خاطر است که شاخه های سوگیری همه­گیر و جان­فرسا چنان عالم ذهن و زندگی را افسون کرده اند که توان پایدار نگریستن در میان ازدحام تصاویر و تصورات درهم ریخته است طوری که دیگر صدای مشاهده به گوش هیچ کس نمی رسد!(مشاهده و بن)

درباره مشاهده:

-مشاهده در باب مفاعله عربی به معنای “یکدیگر را رویاروی دیدن”است…اما ظهور این عنوان در بررسی من و اطلاق این همانی اش به بن بیشتر بر اساس کیفیت برآمده از روان انسان پژوهیده گشته:مشاهده یعنی یکدیگر را رویاروی نگریستن.در این تعریف سه دیس وجود دارد:یکدیگر-رویاروی-نگریستن.(فرآیند مشاهده-مشاهده چیست)

درباره منطق:

-منطق زبان علم است و هر علمی با اجماع به اثبات می رسد.اجماع از ابتدا تا غایت در پی تفهیم است و تفهیم چاره ای جز برپاداری خانه و خویشاوندی میان اعضای خود ندارد…(منطق)

درباره پدیدارشناسی:

-پدیدار-شناسی با تاکید بر خط تیره نحوه ارتباط دو واژه[پدیدار و شناسی] را نشان می دهد.ارتباطی که نقطه اتصال و انفصال آن دو را در نظر بگیرد و به هجران نشانه های سجاوندی در افکار،گفتار،و شنیدار پایان دهد و نقش اساسی آن را در تفتیش واژگان مرکب و یا افکار و گفتارهای مختلف عیان سازد.(چیستی و هستی پدیدارشناسی در متن مشاهده)

درباره زبان:

-به دیده کوتاه گویند که زبان فقط ابزار انتقال افکار است.اما نه! زبان بسنده به این تعریف نخواهد بود.بلکه فراتر از حمل و نقل فکر و کلام،نمودار سرشت،قالب جریانات فکری و رهبر درونی ترین احساسات ما است…(جریان زبان)

درباره زمان:

-زمان در وضعیت دیرین خویش(اندیشه گذشتگان) نه به معنای هنگام حضور و محدوده های رشد زندگی،بلکه به معنای وقت غیاب،مرگ،اجل،فوت و موت و پایان زندگی به کار می رفته.جایی که وجود ملموس و حاضر امکان های میّسر،به دستان غیاب و محال سپرده می شوند…(گشودگی به زمان)

نقاشی تدفین آتالا

درباره اثر نقاشی تدفین آتالا نوشته سایه دادفر(داورزنی)

تدفین آتالا

جریان دو جنبش بزرگ باروک[۱] و روکوکو[۲] با فاصله ی کوتاه و تقریبا درهم­آمیخته پل اتصالی بود بین هنرمندان دوره ی کلاسیک[۳] و دوره ی رمانتیک (اواخر سده ی ۱۸) که در این گذار بن­مایه های اصیل خردگرایی و قاعده مندی دوران کلاسیک را با خود حمل کرده و با گذر از عصر روشنگری و انقلاب صنعتی،اکنون در میانه ی عصر انقلاب های مردمی جنبشی عمیق و تاثیر گذار به نام رمانتیسم را نمایان می کردند.تجارب ادراکی و عاطفی انسان که از ژرفای وجود برمی خاست از “فرانسیسکو گویا”[۴] که در تلاش برای رهایی از سنت های سخت­آیین مسیحیت سنتی می کوشید تا جایی برای ابراز و بیان حس مشارکت در شکستن ستون های پولادین هنجارهای جامعه ی کلیسایی بیابد نمود پیدا کرد وبا ژاک لویی داوی[۵]د واحیای تحسین برانگیزو قدرتمند ادیبات در نقاشی توسط او که از رنسانس آغاز شده بود،در شاگردانش چون “ژیروده” و “گرو” ادامه یافت و در این راه از شورانگیزی ها وهیجان های باروک و روکوکو مایه گرفت و حساسیت های ظریف رمانتیک را با “دلاکروا” درنقاشی به اوج رساند .

یکی از آثاربرجسته ی رمانتیسم،که هسته ی درون ذاتی کلاسیک نویسنده و تاثیر عمیق حساسیت های پرشور رمانتیک را به خوبی عیان می کند داستان «آتالا »ست اثر فرانسوا-رنه شاتو بریان[۶]. در این داستان حضور قوی و انکار ناپذیر کلیسا را در مقابل برون­ریزی ادراکات و عواطف فردی و نبرد ملموس این دوگانه ی خیر وشر دوران را در گذار زمانه اش به صورتی ظریف و آشکار شاهد هستیم.آتالا دختر رئیس یک قبیله ی سرخپوست عاشق پسری می شود که از زندگی شهری فرار کرده به قبیله ی خویش بازگشته است(چاکتاس پسری که در کودکی توسط یک مرد اسپانیایی به شهر برده و بزرگ می شود ولی زندگی شهری را برنمی تابد و به قبیله ی خود بازمی گردد) آتالا او را که اسیر مردان قبیله ی خود شده نجات میدهد و با هم می گریزند.شاتوبریان عشقی آتشین– جهش روح – که از ویژگی های زمانه ی خویش-رمانتیک است را در داستان بیان می کند وآن را در مقابل عهدی که دختر جوان با مادرمسیحی شده ی خویش بسته[برای باکره ماندن]قرار می دهد و سرانجام دختر جوان با پایان دادن به زندگی خویش بخاطر پایبندی به عهد مذهبی خود و حزن و غم عاشقانه ی مرد عاشق از مرگ معشوق،پایان تراژیکی را برای داستان رقم میزند و چنان ماهرانه ذهن خواننده را در نزاع بین قواعد مذهب کلیسایی وخواهش های عاطفی شدید فرد درگیر می کند و درعین حال که  شکوه پالاینده ی خرد و عقل را در سایه ی کلیسا بیان می کند برای نمایان ساختن شعله های پرزبانه ی احساسات عمیق قلب انسان  نیز کم نمی گذارد و از هر دو سو چنان سخن می گوید که تا پایان داستان،خواننده هنوز نمی داند که جانب کدام را گرفته و چه بسا که ناخواسته به هردوسوی رای می دهد.

آن لویی ژیروده  شاگرد ژاک لوئی داوید نقاش رئالیست-رمانتیست فرانسوی،نیز دست در دست شاتو بریان گذاشته و این تقابل احساسات و عواطف فردی و کلیسا را به گونه ای تحسین برانگیز در پرده ای به تصویر کشیده است و اثری “بی چون و چرا رمانتیک”خلق کرده است.

همانگونه که در کتاب “هنر در گذر زمان”(هلن گاردنر)آورده است ژیروده جسورانه  مذهب و شور جنسی را در کنار یکدیگر قرار می دهد و آن دو را با موضوع مرگ و تدفین به هم پیوند می دهد. ژیروده در این اثر،سه نماد را در یک قاب جمع کرده است.کشیش که نماد مذهب کلیسایی ست، دخترجوان نماد تعهد به مادر مسیحی شده و مرد جوان نماد شور جنسی و احساسات عمیق انسانی.چهره ی محزون و متاثر کشیش که نماینده ی نقش تسلی بخشی مذهب است وگویی جسم بی جان دختررا از چرایی این مرگ سرزنش می کند وهمزمان تعهد مسیحی اش را می ستاید و سوگواری تاثیر گذار و خداحافظی تراژیک عاشق سرسخت که درعین یاری رساندن به کشیش برای به خاک سپاری گویی که نمی خواهد از او جدا شود و بازتاب عمیق این رنج در چهره و موهای پریشان او و زیبایی معصوم و بی آلایشی که در چهره ی دختر جوان نشان می دهد ، از ویژگیهای یک اثر رمانتیسم است. گویا ژیروده با قلب مخاطب خویش سروکاری مستقیم دارد وآن را با به تصویر کشیدن لحظه ای دراماتیک که دربرگیرنده ی تمامی عشق به نظر می آید ، نشانه گرفته است .

برجسته نمایی های سبک کلاسیسم و همینطورتاثیراز شیوه ی تنبریسم[۷]( تضاد شدید روشنایی – تاریکی ) که از ویژگیهای آثار کاراوادجوی باروکی ست با شور عاطفی دوران رومانتیک که همزمان وامدار شورانگیزی روکوکوست،شاخص های برجسته ی این اثر بی نظیر است.


[۱] پایان سده ۱۶ تا اواخر سده ۱۸ در اروپا.

[۲] روکوکو ترکیبی از واژه روکای و باروکو است که با طبقه متوسط اروپایی آغاز شد و تاثیرات عمیقی بر دوره رمانتیسم گذاشت

[۳] کلاسیسیم-سده ۱۷ و ۱۸در اروپا با رویکرد بازگشت به بنیادهای زیبایی در روم و یونان باستان

[۴] نقاش اسپانیایی(۱۷۴۶-۱۸۲۸)

[۵] نقاش فرانسوی(۱۷۴۸-۱۸۲۵)

[۶] ۱۷۶۸-۱۸۴۸نویسنده فرانسوی

[۷] تاریک­نمایی

نوشته ای از محبوبه سادات محمودی

من کیستم؟! پرسشی که دائماً در ذهن ماست… به دنبال نامم یا در پی مفهوم ؟!اگر می‌خواهم نام باشم و شکل، که بهترین نام اشرف مخلوقات است! واژه ای ثقیل که می شود وزنه ای برگردنم، زنجیری بر پایم و قفلی بر ذهنم که محکم مرا بر جای نشاند! هرچه القابم وزین تر باشند منیتم بیشتر پرورش یابد و بزرگتر شوم، تا جایی که دیگری ها را نبینم !
سنگین و سنگین تر شوم ،آنقدر که توان حرکت از من گرفته شود و روز به روز بر اسارتم افزوده گردد…تسلیم جبر زمان شوم و آنگاه وجودم پر از نگرانی و دلواپسی شود هر لحظه ممکن است که زیر فشار این وزنه ها جان دهم…
افکارم یخ زده، تکیه گاهی ندارم جز اینکه دست به دامان ترس شوم …ترسی فلج‌کننده !
می ترسم بمانم و زیر این فشار استخوانهایم خرد شوند! می ترسم حرکتی کنم و این زنجیرها دست و پایم را قطع کنند! می ترسم تفکر کنم و ذهن یخ بسته ام ترک بردارد! می ترسم فروتنی کنم و دیگران بر شانه هایم سوار! می ترسم انتخابی کنم و از جانب دیگران انکار! اگر راه روم می ترسم دارایی هایم جا بمانند ! مقام و منزلتم را چه کنم، اگر بروم؟! می ترسم و می ترسم…
نام و شکل مرا محدود می کند و قدرتم را می ستاند… زنده می مانم اما زندگی نمی کنم… مُهر بر دهان، در حصار و در تنگنا چگونه بیندیشم؟!پس من کیستم؟اصلا آیا کسی هستم که به دنبال اسم و رسمم؟!
من تنها موجودی هستم کوچک از بی نهایت موجود در کره خاکی… مخلوقی هستم ضعیف از بی‌شمار مخلوقات خداوند در کل عالم… و ذره ای ریز از بی کران ذره هستی… من در پی مفهومم نه نام! آری ،اینگونه حس بهتری دارم…
سبک چون غباری در فضا، آزاد و رها ،جاری در مسیر که رهنمایش رانه ام…حرّاک بر امواجی که ناخدایش اراده ام …رقصان، جوشان، و خروشان… مفهوم به وسعت حرکتم می افزاید…
چیزی برای از دست دادن ندارم پس چرا بترسم؟ داشته برای فخر فروشی ندارم پس چرا ببالم ؟ مقامی برای تکبر ورزیدن ندارم پس چرا بمانم؟ پیش رویم مسیری پر از مانع، پر از ابهام و پر از انتخاب …
می روم با ایمان به ممکنات، می روم سوار بر حس و مشاهدات، می روم برای ساخت روایات… می‌روم تا بشوم… می‌روم تا زندگی کنم…
” هستم اگر می روم ، گر نروم نیستم”

خودشناسی وجودی کتابی از امید قادری

امید قادری روان شناس و پژوهشگر علوم انسانی است.چندی است که ایشان کتاب “خودشناسی وجودی یا جستاری درباب زبان کاویِ در هستی شناسی” را تالیف نمودند و درباره ساختارها و فعل و انفعالات روان انسان در رابطه با خود به تصنیف زبانکاوانه روان انسانی پرداخته اند.موضوعاتی چون ضرورت شناخت خود!،ساختارها و تثبیت های زبانی و زایش زبان وجودی از مهمترین مطالب این کتاب می باشد.
این کتاب توسط نشر آگرین کتاب به ثمر رسیده…

هشت روز با استاد رزمی…

کار فلسفی یعنی پرداختن به مفاهیم.اندیشیدن در پی اَشکال و موقعیت های ایستا و تغییر پذیر،فیلسوفی یعنی کاوش و جستجوی بی پایان معرفت و دانش بر اساس علاقه ای استوار.سال ها کار من این بوده که در پی امکانات و ناممکن های زندگی کاوشگر باشم و بر سیاقی به نام مشاهده-بودگی راه بپویم.و تا جایی که می توانم تسلیم باورهای شکل یافته[بدون ترسیم مفهومی]نگردم.برایم همه چیز پیش از اینکه پاسخی از سر همرایی و همرنگی باشد بیشتر از هر چیز مربوط به مفاهیم قابل اندیشه و پرسش از کردارهای اصیل است[کردارهایی که در پی آشتی تناقض فکر و عمل یا همان حرف و عمل نیستند بلکه اصالت اندیشه خود کردار ساز است و نیاز به پر کردن چنین چالشی ندارد].مواردی چون کرونا،بیماری های مختلف،بحران های اقتصادی بیش از اینکه پاسخی “همه پسند” را ایجاب کند برایم با پرسش های اندیشه برانگیز همراه می شد.چه کسانی؟کجا؟چه؟چیست؟در مقایسه با چی؟نرخ پایه؟اثرات روانی؟محرک ها و پاسخ های اجتماعی؟امکانات تبلیغ شده در برابر سایر امکان ها؟مرگ های بی وقار از تلقین شریک با بیماری و ترس یا مرگ های نجیب از شهامت و شجاعت؟ و پرسش هایی که خود سبک و کردار زندگی را در اصول سفر کاوش و اندیشه مهیا و پدیدار می سازند…
در پی این کاوش ها و در زمانه “کاهشگری”[زیستی کردن و فروش محصولات تا حتی محصولات روان شناسی…] که دنیای جدید را در محدوده های عینیت های بی سرو ته[از عینیت های خیالی تا ساینتیسم جنون آسا] و عاری از وقار اندیشه احاطه کرده است در پی انسان هایی رفتم که شجاعت و دلیری کافی را در عرصه های هنری و فلسفی و نظام اندیشمندی دارا باشند.در میان هنرهای رزمی “بروس لی”[در طیف جستجوهایم]بیشتر از سایرین برایم اندیشه برانگیز شد.و اهمیت آن بیشتر به خاطرجهاندیدگی،پرورش اصالت و آری گویی به زمانه نو،فیلسوف بودن،کارا بودن و از همه مهمتر اندیشه هایی که پیوسته از پی او ساخته می شدند تا او را در یک سبک یا مکتب ویژه محصور نسازند.در این حین به سراغ “استادتمام” هنررزمی که بروس لی و ابداعات آن را دنبال می کرد (حسن کوه کمری)رفتم و ما ه ها گاه به گاه به طور دوستانه و صمیمانه ساعت ها و روزها با یکدیگر گفتگو می کردیم و آیین رزمی می آموختم.تا پس از ماه ها در پی ایجاد مفهومی که از آسیبی جسمانی برایم حاصل گشت ۸روز را با ایشان سپری کردم .آنچه برایم مهم بود درمان جسمم نبود بلکه فهم علل ضعف ها و تکیه بر برپاداری دوباره توان های جسمی ام با روحیه یی از پس اندیشه هایم بود.شرط رفتن پیش هر استادی یقین به اوست تا از پس یقین اندیشه هایی ایجاد گردد تا راه سفر را هموار سازد هرگز نمی توان با شک و تردید و حوزه احساساتی اعتماد و بی اعتمادی،توقع داشتن و یا استثمار کسی او را پذیرفت.ذهن باید آماده فراگیری باشد اگرچه در آیین رزمی گفته می شود ذهن باید خالی باشد ب[اگرچه برای فیلسوف چنین چیزی کمی غریب است] اما در اینکه ذهن باید آماده باشد و خود را مهیای یقین به آموزه ها کند تا اندیشه ای نو بیابد شکی نیست.
۸روز پر شور و پر بار در کنار استاد حسن کوه کمری در خیابان و پارک و مغازه به تمرین و آموختن راز ضربات پرداختم و این زمان فشرده آموزه های قبلی را تکمیل و پربار تر می نمود و توانستم یکبار دیگر در دهه ۴۰زندگی خود دریابم که دوری از توانایی و احساس آزادگی چقدر زیان بار است و تمرین دلیری و صبر مهمترین و اثرگذارترین شفای زندگی است.امیدوارم استاد کوه کمری عزیز نیز که به من در امر این تعلیم یاری رساندند سال های سال پاینده باشند.

معین کمالی

درباره کتاب روانِ هنر…گفتگوی نفیسه حشمتی مولایی با معین کمالی

پرداختن به مفهوم هنر بسیار مهم است و امید داریم بتوانیم با گذاشتن قدمی در راه پرداختن بیشتر به این مفهوم،و تفکیک آن از هنرنمایی های دروغین،در حد وسع خود مشوق راهپویان مسیر هنر راستین و فضیلت انسانی باشیم تا مگر هنر آن آتشی باشد که ققنوس پیر و خسته جان زمانه را بسوزاند تا از آن خاکستر دردمند،ققنوسی تازه نفس برآید تا اشک هایش مرهم دل زخم دیدگان زمان شود…(بخشی از یادداشت کتاب-نوشته نفیسه حشمتی مولایی)

این کتاب درباره فریفتار زدایی از مفهوم هنر و روان شناسی و جستاری برای جایگاه اساسی و اصالت مدار آن دو مفهوم است.

نفیسه حشمتی مولایی روان شناس،نقاش و پژوهشگر روانشناسی هنر است ایشان در این کتاب به طرح پرسش هایی چون جایگاه مفاهیم و کیستی هنرمند،رابطه فلسفه و روان شناسی و هنر،حقیقت جویی از هنر و روان،درباره سوگیری و روشن شدن نقش فلسفه در هنر،تربیت فرزند و هنر…مبادرت نموده و معین کمالی بر پایه دیدگاهش مبتنی بر فلسفه مشاهده که پیشتر آن را به عنوان فلسفه اساسی خود مطرح ساخته بود به آن ها پاسخ می دهد…

نوشته ای درباره هنرِ موسیقی و رزمی(نگاهی به جیت-کان-دو)

نوشته:معین کمالی

افلاطون در تصنیف خردورزانه ای تربیت جوانان را به دو راهبردِ ورزش و موسیقی ضروری می انگاشت و عدم اقبال به آن دو را تربیتی سست و زمخت تلقی می کرد.افلاطون با نقش آفرینی سقراط در کتاب جمهور گفت:
“آن کسی که ورزش و موسیقی را با رعایت تناسب صحیخ توام سازد و آن دو را به حد اعتدال در تهذیب نفس خود دخالت دهد به جرات می توان گفت که کامل ترین استاد فن موسیقی و ماهرترین نغمه پرداز هم اوست و هنر وی به مراتب بالاتر از هنر کسی است که سیم های ساز را کوک می کند”…
و در جایی دیگر از همین کتاب می گوید:
“آیا ملاحظه ننموده ای که آنان که همه عمر را وقف ورزش می نمایند و به موسیقی توجه نمی کنند دارای چه اخلاقی می شوند و نیز کسانی که کارشان عکس این است چه حالتی پیدا می کنند؟گفت:منظورت چیست؟گفتم:می خواهم بگویم که آن دسته وحشی و خشن بار می آیند و این دسته نرم و ضعیف النفس”…

در پی چنین اندیشه ای(از افلاطون تا فلسفه های امروزی)که استقرار و استواری مهمی در نظام تربیت و رشد روان از ناخودآگاه تا خودآگاهی انسان دارد سالها به کاوش درباره موسیقی و فلسفه آن پرداختم و چند اثری درباب فلسفه ی موسیقی تالیف کردم.و در این سیر و سفر در میان موسیقی دانان و موسیقی پردازان بسیار زیستم …اما به تاثر تنها جز عده ای معدود هنرمند و زندگی نورد راستین(که به سلامت باشند)نیافتم و به وفور میان بیشتر آنان مسخ و پیشداوری و زمختی احساس و افکار یافتم…سودجویی ها و منفعت طلبی هایی دیدم زاییده مسخ و سیاهی در موسیقی عاری از زندگی،عاری از شناخت عمق و ژرفای روح موسیقی که به قاعده تلطیف گر و حساسیت بخش موسیقی شیادِ نرم خویی ها و عواطف فریبکارانه گشته بود …و دیدم نو جوانان و جوانان بسیاری که در تاریکخانه های مزین شده ی معلمان موسیقی،درس حساسیتِ های شکننده و آسیب پذیری را با موسیقی می آموختند و تلخکان بی بنیانِ زندگی و هنر آینده می گشتند…دریافتم که جای خالی عمق فلسفه که به حرف و کلام این تلخکان بی بنیان گشته است چقدر در قلبم احساس می شود…بر این اساس در پی انسان های شجاع در زندگی کوشیدم و کلام افلاطون مبنی بر تعادل میان موسیقی و ورزش را ضروری یافتم با همین کوشش به درک هنرهای رزمی که ریتم و موسیقی را در درون خویش تصنیف می کرد و با صدای ضربه ها روح زندگی را بیدار می ساخت سفر را آغاز کردم…در این حین مرد افسانه ای سینمای رزمی یعنی بروسلی را یافتم که با مرور و تدقیق در آثار کتبی و سینمایی او در پی موسیقی درون پژوهشی را آغاز کردم…ثمره این پژوهش این بود که فهمیدم بروسلی تحصیل کرده فلسفه است که با ادراکی عمیق در پی ایجاد پیوند روح فلسفی و موسیقیِ درون با جهان هنرهای رزمی است.او روشی را ابداع کرد به نام جیت-کان-دو که همان روش بی روشی است.او می خواست که هر کسی در مسیر آنچه که هست و زندگی می کند خود را ارتقا دهد و گویی مانند نیچه شعار “بشو هرآنچه که هستی” را پیشه خود سازد…او را موسیقی دانی یافتم که ساز او تن او بود،دستانش خود ساز بودند و پاهایش زه و آرشه…
بر این مبنا روش او را برای چنین درکی آغاز کردم و به نزد بنیان گذار این هنر در ایران استاد حسن کوه کمری رفتم.گویی انتظار داشتم که از ابتدا راز ضربه ها را به من بگوید اما در دیدار اول که ۶ ساعت و در دیدار دوم و سوم که هر کدام حدود ۴ساعت به طول انجامید از خالی کردن ذهن و کاسه ی تهی ساز درون سخن گفت تا نواختنِ ضربه ها فالش و خطا نباشند…و به این طریق فلسفه و گفتار و رزمی درهم تنیده گشت…او طنین هر ضربه ای را می دانست و شناخت نت های رزمی را با توجه به آنچه در سبک زندگی هنرجوست بیان می کرد و رازهای ضربه های بروسلی را یک به یک در ارتقای تن و روان آموزش می داد…اینک نوبت یافتن اندیشه ای است که کردار(هماهنگی روان و جسم)را جایگزین عملگراییِ بی بنیان(تطبیق با ایجاد تمایز روان و جسم یا به قول خودشان یکی بودن حرف و عمل)سازد و در این کوشش یافتن چند اصل ضرورت دارد:درک سرشت مشاهدگر انسان/درک هنر به مثابه تنها راه زندگی نوردی/معرفت و شناختِ تمایز میان هنرمند اصیل و تکنسین های هنر،درک و شناخت از ژرفای زمان و زبان. کردار هنری.. تا بتوانیم پژوهش خویش را بر تقدم امر کردار بر عملگرایی مطرح سازیم…

ادامه دارد…

کتاب هستبن و جهت نوشته معین کمالی

درباره کتاب هستبن و جهت(اندیشه ای درباره سوگیری در فلسفه و معیار سنجش آن)

پیش گفتار اول کتاب هستبن و جهت

این کتاب در رده ای از جریانات خود تفکری انتقادی درباره سوگیری در فلسفه یا نظام اندیشمندی بن گرا است و در رده ای دیگر سعی در معرفی سکوی پدیدارشناختی این نقد دارد.این سکو که پیشتر در نوشته های اینجانب به ویژه در کتاب کوچکی به نام فلسفه مشاهده معرفی شده بود،اینک با تشریح و پیوندسازی بیشتر میان اسباب لازم و ضروری اصل مشاهده-بودگی را مطرح می سازد و انحراف اندیشه از آن را نیز هشدار می دهد.اگر چه اهمیت این سکو تنها محدود به نقد و هشدار درباره سوگیری ها نیست بلکه فراتر از آن به اخلاق و ساحت ایمانی می پردازد و مخاطب را دعوت به اندیشه ای می کند که دال های زندگی را با نگرشی دوباره از وضع هستندگی بازشناسد.دوری اندیشه از هستبن یا همان مشاهده-بودگی و فروکاستن روان انسان به دانشی معین و تعریف شده دو محور انتقادی و از طرفی ارجاع به اصالت هستبن و شناخت وضعیت اساسی آن به مثابه جریان(روان هستنده)معرف محورهای ایجابی و اندیشه ساز این کتاب اند.

درباره بن نگری و فلسفه مشاهده…معین کمالی

صاحبان اندیشه و نظر در ادوار گوناگون درباره اساسِ کار و جهان، مشاهدات خود را “بُن” نامیده اند و از اصلِ کردار و کاوش خویش که مشاهده نام دارد سخت “سهل انگاری” کرده اند.آنان هر چیز را که در قله ها و ژرفناهای معرفت خویش مشاهده کردند “بی از درکِ” تقدم مشاهده گر آن چه را که مشاهدگر به آن کشیده شده بود را اساس،مبدا،حقیقت، و زایشگرخطاب کردند…
آن هنگام که فرد در جریان زندگی خویش خودکاوی،جهان کاوی و شناخت کاوی می کند ناگزیر به درون گودالی از انگاره های مفروض شده گرفتار می گردد و در میان قبیله ای محصور از مشاهده شدگان تمام بنیان و رسم زندگی خود را برپا می دارد و در برابر قبایل دیگر عرض اندام می کند:
ما پرتاب شدگان جهان بالاییم،هستندگان دیار زمینیم، در بند نبرد طبقاتی و جان اقتصادیم،ما کردار امر جنسی و شوق لیبیدوی نهادیم،مثال جهان لاهوتیم،متعلق خدایگان های کهن هستیم،جان طبیعت و تکامل حیواناتیم،اصلا حیوانی ناطقیم،موجودی اصالتا اجتماعی هستیم…
هر چه که گفتیم و با آن اصالت را ساختیم تنها مشاهدات ما بوده است،ما فقط مشاهده گر هستیم اما فراتر از این عنوان ما مشاهده بودگی داریم:اگر هستیم،اگر وجود داریم پس از هر طرف که باشیم در مشاهده هستیم،مشاهده می کنیم،مشاهده می شویم…مثال های بالا با اصل مشاهده بودگی نفی یا انکار نمی شوند بلکه امری تولدیافته از اصل مشاهده تلقی می گردند پس نمی توانند خود به عنوان پایه و اساس مطرح باشند…
در ابتدا به سادگی می توان گفت هر کسی از زوایه مشاهداتی ویژه ای برخاسته و راه را برای دموکراسی خواهان و فردیت گرایان هموار سازیم اما به بیان دقیق تر می خواهم بگویم هر کسی که از زوایه مشاهداتی ویژه برخاسته از تقدم و ضرورت عاملیت و اصالت مشاهده به مثابه امری قائم به خود[مشاهده از حیث مشاهده] غافل می گردد و چنین گرفتاری در بند انگارهای مشاهده شونده[ابژه سالاری] او را از اصل مشاهده باز می دارد…

قسمتی از کتاب رساله اُپرا نوشته معین کمالی

این شرورانه و غم انگیز است که صحابه سوداگری،ایدئولوژی،و تکنیکی که ممکن است اقبال و علاقه خاصی به هنر نشان دهند و دستی هم در آن داشته باشند را هنرمند بخوانیم…
دانشجویان و فارغ التحصیلان رشته های هنری که جویای کار و درآمد بر پایه عدم “اصالت” هنری هستند و بسیاری از آنان که از زاویه مشاهداتی سوداگری،ایدئولوژیک و تکنیکی برخاسته اند و فقط به خاطر داشتن سه چیز[انگیزه نسبی،هوش نسبی،توان تبعیت از اربابان دانشگاهی و هنرستانی] با پلاک هنرمند شناخته می شوند آنگاه شرارتی بر جامعه هنری نمایان می شود.جلسات تمرین بسیاری از نوازندگان،کارگاه های نقاشی و مجسمه،پشت صحنه تئاتر… آنقدر وابسته به فن-تکنیک و کلام ها و خطاب های سرد و خشک است و تنها چیزی که برایشان مهم است اجرایی خوب برای کسب درآمد خوب،شهرت و جایگاه اجتماعی است! اگرچه اینان حق دارند و راست می گویند اما این طلب و حق خواهی ربطی به جانِ هنر ندارند زیرا اگر براستی از بُن هنر برخاسته باشند پس از شکست در معامله و طرد توسط تکنسین های هنری،هنر را به ابتذال و دون پایگی برای فروش،یا سرخوردگی و پناه به مواد روانگردان،یا بدهنی و وبدخواهی سایر هنرمندان نمی کشانند…
البته یادمان باشد که هر هنری نیازمند تکنسین و تجار خاص خود است اما با دقت باید این نکته را دریافت که هنرنیازمند چنین خدمتکارانی است و نه اینکه چنین خدمتکارانی را هنرمند خطاب کنند.مردم برای انتخاب و خطاب نام هنرمند برای هر تکنسینی نیز آزاد هستند اما کیفیتی شایسته تر لازم است تا هنر را در جایگاه خودش بازشناسند…