ضرورت استفاده از واژه آشناگری به جای منطق! …معین کمالی

ضرورت استفاده از آشناگری به جای منطق!…

آنچه به تعریف منطق مربوط است از طیف سخن ساده تا ادله فلسفه و ریاضیات را دربر می گیرد و آنچه در آن ناگزیر است واژه است.منطق با واژه ها آراسته گشته معنای خود را باز می شناسد پس طریقت منطق جز به کارگیری واژگانی درخور و به جا نیست[خواه در ارجاع به حقیقتی استوار ،خواه در اجابتی آفریننده وار]…
واژگان منطق در توان اقناع و تفهیم[امری مخاطب مدار] پیراسته می شوند و با توجه به واژه ای برجسته به نام موضوعیت[که خود حامل واژگان ویژه است] در امر شکاف،پروردن،پیکرتراشی،فریفتارزدایی،افزودن و کاستن بر و از آن موضوع عمل می کنند…در اینجا منطق از مخاطب خویش آشنامندی یا ناآشنامندی دریافت می کند که همان معنای همواژگانی یا دگرواژگانی است…این همان اصل است که ترجیح و تخصیص واژه آشناگری را به جای منطق مناسب تر می دانم.
آنچه که در تاریخ منطق درکردار و جهت گیری های آن نمایان بود چه از خاستگاه سوفسطاییان،چه سقراطی کاران،چه فیلسوفان شدیدالحقیقه و چه پادفیلسوفان حقیقت زدا…همگی در ساحت تفهیم و اقناع، مخاطب محور بوده و در پی ایجاد آشنایی دیگران با آنچه خود یافته راه ساخته اند…
اما ضرورت استفاده از آشناگری به جای واژه منطق به دو دلیل مناسب تر است.دلیل اول انحراف منطق از موضوعیت به روشمندی و شاکله سنتز یافته آن و دلیل دوم فرسودگی این واژه در گذرگاه های تحمیل اندیشه های گوناگون.

*انحراف منطق از موضوعیت به روشمندی:
الف- منطق در گذر زمان به تحولات درون مایه ای خود،محتوی و کیفیت های مختلف تغییر یافته و در این اصل با “روشمندی” قابل تمیز نیست…
هدف منطق بدوا نوعی آشناسازی مخاطب[دیگری] با فهم یا موضوعیت “عامل اندیشه” است نه یادگیری روش های عامل اندیشه برای فهم موضوع مشخص[عامل اندیشه از چه روشی برای توضیح نظر بهره می گیرد کافی نیست بلکه موضوع نظر او تا چه حد تفهیم ساز و آشناگر است اهمیت دارد]در اینجا مسئله نوعی انحراف از این اصل می باشد که رسالت منطق تفهیم موضوع با روش های “اقناعی” بوده نه روشمندی محض که به نوعی “مسخ” شباهت دارد و اهل دانش را از درک موضوعیت به درک روشها فرو می کاهد.منطق در این جریانات روش مدار از اعتبارش فروکاسته شده و در چنین انحرافی مورد پرسش محکمه ای قرار می گیرد که در آن گفته می شود آیا با منطق می توان اسرار نهان را آشکار ساخت و از ارزش های آن پاسداری کرد یا نارسایی هایی در آن وجود دارد که روش ها را باید دگرگون ساخت! در این محکمه منطق با جهت آشناگری مواجه نیست بلکه اوامری چون اصول کلی و حقیقی روش های منطق را پیوسته بازنگری می کند و با این اصل منطق را از موضوعیت جداساخته و به آن سنتزی استقلال یافته می بخشد که یا آن را ابزار دانش سازد و یا آن را به دانشی جدا ملبس گرداند فارغ از این ادراک که موضوعیت اصل است و این موضوعیت در وضعیت “هستندگیِ خود” روش های آشنامندی یا ناآشنامندی را می نمایاند.در واقع این اصالت نوع هستنده است که بر تعیین روش های خود اصرار می ورزد نه تقلیدی یکصدا از روش شناسی عامل اندیشه.اگرچه این امر نیز ناگزیر خواهد بود و برای محصل آن ضروری و لازم است اما تقریر منطق به چنان تقلیلی اصالت منطق به مثابه آشناگری از جانب عامل را منحل خواهد ساخت…
ب-اندیشه ای که قرار است آشکار شود از دو رکن برخاسته:عاملیت اندیشه و خود اندیشه.
عاملیت اندیشه یعنی انسان[هستنده]ای که با توجه به خصال خویش اندیشه ای را پدیدار می سازد.او یک شخص تکین در خویش نیست بلکه کثرتی است در قالب زمانمندی – مکانمندی و احتمالا بیشتر و فراتر.او در زمانه ای مشخص در سرزمین و خانواده و تبار مشخص زاده شده،از نوع وراثت تناهی جو تا نامتناهی خواهی در او هر دم نفسی دارد،از ویژگی های هوش و نحوه دریافت دانش از انتخاب طریقت های گوناگون،رخدادهای متنوع در سنین مختلف و مراحل رشد تا لحظه ای که اندیشه ای منحصر به فرد را پدیدار کند لحظه به لحظه وجودی در میان بوده که ورود به آن برای مخاطبش امری محال می نماید اما نادیده انگاشتن چنین روایت های پر پیچ و خم در” امرِکل” عامل اندیشه ما را تنها به ظاهرآن اندیشه و یا کنجکاوی برای فن و روش آن اندیشه گمراه می سازد. لازم به ذکر است که از آن گمراه کننده تر ورود کنجاکاوانه به روایت های لحظه به لحظه اندیشمند است که تنها با نوعی هستندگی او امکان پذیر بوده و به هیچ روی مخاطب راهی به لمس آن ندارد مگر در اشتراکات هستندگان…
در اینجا متغیر دوم یعنی خود اندیشه می ماند:آنچه از اندیشمند[عامل اندیشه] پدیدار گشته می توانداز طریق برداشت و دریافت مخاطب به رسمیت شناخته شود.در اینجا اندیشه ی مورد نظر موضوعی است که مخاطبان به آن علاقه و اقبال نشان می دهند و با سبک و سیاق فهم خویش از میوه آن می چینند و بر اندیشه های خود می افزایند اما این اصل، آشکارگری به مثابه اصلیت(نوع اصالت) مخاطب دارد.مخاطب مانند اندیشمند خود عاملیت دارد و با تقرب[آشنامندی] خویش و یا ناآشنامندی به آن نظر می کند…
آن کس که دلالتهای زندگی خویش را بر پایه فیزیک یا شیمی بنا کرده اثبات گری های الهیاتی را بی اساس خطاب می کند[و یا برعکس] زیرا اینگونه سرشتینه شدن در دانشی ویژه به معنای عدم ورود به اصل اندیشه دیگری است و بیشتر نوعی بازی منیت در مقابل حریف یا رقیبی به نام دیگری بیگانه[ناآشنامندی] است.و از طرفی اگر مخاطب احساس آشنایی با اندیشه ای داشته باشد همچنان نمی تواند چنین حسن تصادفی را به حساب فهم تمام آن اندیشه تلقی کند و تنها شارحی خودمدار باقی خواهد ماند…
ج-اگر اندیشه ای با ما آشنا گشت، به جان نشست و یا اقناعی عمیق ایجاد نمود آن اندیشه ما است که با نام و موضوعیت و توضیح عامل اندیشه بر ما هویدا گشته و اگر اندیشه ای برای ما غیر قابل فهم می نماید اما شوق و طلب دانستن وجود دارد پس ما در صدد اقناع آن به ابزارهای آشکارگری محصل می گردیم تا نشانه های آن را دریابیم زیرا که چنین اراده ای را در خود سراغ داریم و باز نه ضرورتا در آنچه عامل اندیشه آن را ساخته است.ما با برساخت روش های فهم آن اندیشه موضوعیت اندیشمند را که از وجودش زاییده شده به اطراف و سبک نگرش خویش می کشانیم که دیگر آن موضوع به گستره ای از روش های فهم “زیادت” می یابد و از سرشت خویش برونی می یابد!…
ما به آن اندیشه متصل می شویم،ما از آن اندیشه منفصل می شویم.متصل می شویم چون احساس تقرب می کنیم،منفصل می شویم چون احساس بیگانگی می کنیم.این ما هستیم که ابعاد آشکارمندی را متناسب میل و اراده خویش[در تعلق به گروه های علمی-فکری و غیر آن…] قانونمند می سازیم…
این همان مسئله ای است که واژه منطق را در میدان سلیقه ها و اندیشه ها کژ و مژ کرده و آن را پیر و فرسوده نموده تا جایی که از مفهوم صریح آشناگری آن را بیگانه ساخته است…
د-مسایل فوق ضرورتی بر امر محتوی منطق حول محور موضوعیت و روش بودکه می تواند دانش منطق را از موضع عامل اندیشه و شیوه های تفهیم آن اندیشه بررسی کند.اما دانش منطق در وضعیت خویش تنها محدود به این امور نیست بلکه خود دانشی مستقل برای یافتن روش های مناسب فهم هر اندیشه ای است.به عبارت دیگر منطق قاعده و روش درست اندیشیدن و درست تحلیل کردن[برداشت کردن] را می آموزد.این امر رسالت منطق را می نمایاند که منطق مدار را با شیوه هایی از پیش تعیین شده به سوی موضوعیت های ویژه اندیشه می کشاند و سره و ناسره آن را مشخص می سازد.اما از آنجاییکه این روش ها بر پایه تنظیم و تنسیق واژگانی مبنا اساس یافته اند باز اصل عاملیت اندیشه ای که می تواند آن مبانی را تصدیق یا تردید کند ضروری می سازد.منطق باید آنقدر از واژگانی اکبر برخوردار باشد تا در شناخت هر کلامی توان حل و فصل بیابد.پس منطق نیازمند واژگان “بن شناختی” است یعنی واژه هایی که قابلیت حمایت و هدایتِ امور را داشته باشند و اگر چنین دانشی در بن خویش آشکارمندیِ نارسایی بروز دهد خود به تجدید نظر محتاج است.منطق با معیار آشکارگری موضوع اگر به روش های خویش وابسته است آن روش ها باید چنان نیرومند باشند که سکوی محکم تندیس آن موضوع گردند و آن تندیس را به خوبی در معرض سایه ها و روشنی ها قرار دهند…

ادامه مطالب در کتاب فلسفه مشاهده تالیف معین کمالی