تنهایی…! نوشته ای از امید قادری

تنهایی…!

راه میروم و به خویش نگاهی ژرف خواهم انداخت…
هیچ نمیبینم ، میترسم نکند نباشم نکند تماما توهمی هستم…
بیشتر قدم میزنم سایه ام را میبینم و خیالم راحت میشود گویا هنوز هستم و نفس میکشم…
اما چرا خویش را حس نمیکنم!…
با صدای برگ ها زیر پاهایم بیشتر حس میکنم که وجود دارم…
به کنار جوی ابی میرسم دستانم را درون اب کردم و به صورتم ابی انداختم…
چه حس سرمای دلپذیری دیگر مطمن شدم که هستم و وجود دارم…
به ناگاه اشکهایم از زندان سخت پلک هایم جاری شد
مدت ها بود گریه نکرده بودم نمیخواستم اشکهایم را پاک کنم انها را پس از مدت ها دوست داشتم …
پاهایم را درون اب کردم یکی از اشک هایم را با انگشتم گرفتم و نگاهش کردم…
وقتی نگاهش کردم از اشک های دیگر دیدم تار شد اشک هایم را پاک کردم تا بتوانم او را ببینم…
گفتم سلام زیبایی تلخ درونم…
سلام پرکلام خاموش…
سلام شفاف بی رنگ در درون من پر رنگ…
من از نوای تو اگاه بودم اما ترسان…
تو را میشنیدم و اما کر…
بگذار تا با تو سخن بگویم از هرانچه که هست…
نه از انچه که فکر میکنم…
من اکنون سخت میترسم از هرانچه دارم و ندارم…
داشته و نداشته ام مرا اسیر افکاری سهمگین و مخوف کرده است تو چقدر روشنی ای اشک اما من پر از چیزهای نابکار…
به هرانچه که رسیدم فهمیدم چقدر نابکار است و من به آنها افتخار میکردم…
من بی اندیش به انچه دارم مفتخر بودم و هستم…
ای اشک چه حیرت انگیز است که تو با انکه بسیار کوچک هستی اما هرآنچه را که بنگری گویا ان را دارایی زیرا که شفافی…
کل خویش را درون تو، قطره شفاف میبینم تو مرا داری و من تو را در زنجیر کرده بودم…
از خود سخت خشمگینم که چرا تو را در آغوش نگرفتم و با تو اینچنین سخن نگفتم…
از خود سخت خشمگینم که چرا تو را کوچک می پنداشتم…
نمیدانستم که تو آغاز دل و جانی…
نمیدانستم که تو همانی که هستی و من پرتلاش برای سرکوب تو عرق ریختم…
ای اشک میدانی من کیستم من هیچم و کمی کمتر
حال دانستم کیستم من اکنون چیزی جز تو نیستم
حال میخواهم تو را تمام وجودم بنگرم گویی اخرین اشک منی…
همچنان درحال صحبت با اشک بودم که دیدم از انگشتم بر جویبار افتاد متوجه پاهایم شدم
انها بی حس و سرد شده بودند با تعجب به پاهایم می نگریستم تازه فهمیده بودم چرا بی حس شده اند در جویباری روان پاهای من بسان مقاومتی وصف ناپذیر رونده بودن را نشانه گرفته بود …
جویبار روان…
جویبار زلال…
تو نیز با من حرف میزنی…
اه که تو چه حراکی و من چه ایستا…
چه صبورانه ارام میروی…
چه پر شهامت بر هر سطحی جاری شده ای…
تنها تو بی برگشت گام می نهی…
اه ای جویبار من سراسر گذشته را حمالم و تو بی انکه به عقب برگردی روانی…
ناروانی من فریاد گذشته را خواهد آراست…
چه گذشته هایی را که با ناروانی خویش سهمگین نکرده ام…
پاهایم برای رفتن است دستانم برای ساختن است…
اما من چه کردم با روان خویش
برگشتم و نگه داشتم
ای جویبار حال میدانم که هنگام خرابی است هنگامه تخریبی است شگرف. هنگام برساختی از همین خرابه هاست…
با تو سخن میگویم که ای دستانم بهنگام بزی…
با تو سخن میگویم ای پاهایم بهنگام برو…
ای روان من هنگامه فرمانروایی است برخیز و بیا…
بیا تا هنرمندانه تخریب کنیم…
بیا تا شورمندانه بسازیم…
از کنار جویبار برخواستم و متوجه نبودم که هوا رو به تاریکی رفته است…
خورشید در افق پیدا بود…
ای خورشید تنها به واسطه توست که افق را می بینم…
ای تنهای تنها چه پرشوری در تنهایی خویش…
ای تنهای جوشان چه خالصانه اصالتت را می تابانی…
ای خورشید تنها، برای من نیز هنگامه تنهایی است…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.