گفتگو درباره زکریای رازی…معین کمالی و پروفسور سید حسن امین

کمالی:
اگر در جریان تبیین آگاهی، ما فاعل مشاهده ای باشیم که در ارتباط با دیگری های خویش قائل به پیوند بی واسطه باشد،یعنی مفهوم رابطه را به پشت نهد و در تماس با اشخاص و یا امور “خودتحمیلی” پیشه کند،آنگاه گرفتار نوعی حدس و گمان خیالی بر اساس کوچکترین سرنخ واقعی می شویم.این پیوند بی واسطه که به معنای نپذیرفتن پارادکس وجودی میان من و دیگری است مانع بزرگی برای پیشبرد فضای فهم تمایزات و تشابهاتی است که ابعاد هنری،فلسفی، تاریخی و حقوقی در آن شکل می گیرند.درست مثل زمانیکه نام زکریای رازی به گوش می خورد،در میان این همه دستاورد و کارهای عظیم او مانند منطق،معرفت شناسی،هستی شناسی،ریاضیات،نجوم،سیاست،طب و اکتشافات مختلف،بسیاری از مردم فقط یاد کشف الکل می افتند و گاه با نوعی فرافکنی امیال خویش دست به تفسیرهایی می زنند و تاریکی فضای خالی میان خود و دیگری(رازی تاریخ)را با گمانه زنی های بی دانش پُر می کنند…اگرچه ضرورتا “آگاهی اطلاعات مدار” قادر نیست که این خلا را از انفعالات درونی به فاعلیت و عاملیت تاریخی وفلسفی تبدیل کند اما اگر این اطلاعات برای کدهای وجودی پرسشگر و آمادهِ ادراک نو، بیان شود،در این شورآبادِ پیشداوریها و قضاوت های سطح اندیشانه راهی برای تعمق بیشتر هموار خواهد شد…
در میان تمامی دانش ها، اعم از عقلی و نقلی می توان سرنخ هایی برای پویش و پرورش افکارمان از جایی که هستیم و جایی که می خواهیم برویم بهره ببریم و در این طریق انسانهای جامع الطرافی وجود داشته اند که سبک،منش و پدیدار زندگی شان چه در نقل و چه در عقل شایسته بهره مندی است…زکریای رازی،ابوریحان بیرونی،لئوناردو داووینچی،ابن سینا،گوته…به واسطه وسعت و تنوع دانش هر دم می توانند الهام بخش و معلمی ستوده باشند.من هم خوشحالم که با جنابعالی که در حوزه های مختلف علوم از حقوق بین الملل تا معارف طبیعی،معارف دینی،فلسفه،ادبیات …تحقیقات،دانش بسیار و آثار گوناگون دارد به گفتگو بنشینم و درباره وجوه مختلف زکریای رازی تاملاتی جریان یابد…

امین:
محمد بن زکریای رازی مثل اکثر بزرگان جهان چند بعدی بوده…دو بعد مهم شخصیت رازی یکی جنبه فلسفی اوست که خیلی مغفول است و دیگری جنبه طب.بنابراین در مقام مقایسه اگر بخواهیم ابن سینا را با رازی مقایسه بکنیم،باید بگوییم رازی شاید شخصیت طبی او بر شخصیت فلسفی اوغلبه دارد در حالی که ابن سینا شخصیت فلسفی او بر شخصیت طبی او غلبه دارد.ازنگاه من،البته به خلاف اکثریت، رازی به مراتب در همان حدی که بازهم بیشتر پزشک است تا فیلسوف،اما از جهات مبنای مکاتب فلسفی فیلسوف تر از ابن سینا و اشباه اوست. چون خیلی آزاد اندیش تر و بی پرواتر در بیان نظریه های خودش و جهان بینی خودش هست . بنابراین در حالیکه ابن سینا از یک جهت مولف دایره المعارف فلسفه شفا هست که هرچه علوم عقلی در آن زمان بوده همه را در کتاب خودش پوشش داده اما در نهایت یک فیلسوف متاله ایست که هم خداباور است و هم در بخشی از اندیشه های خودش چه در آن کتاب گمشده حکمت المشرقیین و چه در کتاب اشارات و تنبیهات جنبه عارفانه هم به خودش می گیرد.و در آن ملاقاتی هم که با ابوسعید ابوالخیر دارد باز آن جنبه های معرفت شهودی را با استحسان و قبول می پذیرد و به مبادی فراعقلی توجه می کند.در حالی که زکریای رازی با عقلانیت محض وارد فلسفه می شود مبانی خیلی چیزها را که فیلسوف در آن مسایل ورود پیدا می کند با یک آزاد اندیشی کم نظیر با آنها برخورد فلسفی می کند…
ما در هر دینی اساسا دو بخش داریم،یک بخش عقاید یا اعتقادات و یک بخش مناسک و عبادات و آیین ها.در بخش اصول مهمترین چیزی که ادیان توحیدی که در زمان رازی مطرح بودند و داشتند یکی همان اصل توحید یا خداشناسی است و دیگری اصل نبوت است.رازی در هر دو مورد خیلی صریح و واضح شکوک و ردودی را وارد می کند.حتی جایی در باب وجود خدا با جسارت می گوید من متحیر هستم و نمی دانم که ” تحیّرت! لاادری تجاه الحقایق”یعنی در برخورد با حقایق،متحیر می شوم “ا آنی خلقت الله او هو خالقی”،که خدا مرا خلق کرده است یا این مفهومی است که من در ذهنیت خودم از او ساخته ام! باید خدمت شما عرض کنم که دوست شما که بنده باشم و الان در مقابل شما نشسته ام بدون اینکه از این شعر رازی مطلع باشد در جوانی که فلسفه می خواندم شعری گفته بودم که مطلع آن این است:
گویند گروهی که خدا هست و خدا نیست ورهست به جز ساخته فکرت ما نیست
من هنگامیکه این شعر را گفتم یک هم درس و همدورهای در درس فلسفه داشتم که او در جواب گفت:
گفتی که بگویند خدا هست و خدا نیست از چون تو حکیمی سخن اینگونه روا نیست
این شور شرارافکن مبهم ز کجا خاست شورافکنی ار در سر سودایی ما نیست
و در پایان …
دارای امانت که ظلوم است و جهول است در مکمن جان غیر امین العرفا نیست
در جرگه ُسلّاک که مجذوب تو باشند مجذوب تراز سالک مجذوب سها نیست
در آن زمان،من بدون آنکه بدانم چنین تفکراتی نزد فلاسفه اسلام همچون محمد زکریای رازی،مسبوق به سابقه است،این غزل را با تفکرات خودم سرودم،چون استادان فلسفه ما همه موحد بودند و در کسوت روحانی بود و معمم بودند و اصلا ورود به این مباحث به ذهنشان خطور نمی کرد بعدها ما توانستیم فلاسفه شکاک را درآثارشان بخوانیم،بنابراین من از ذهنیت خودم بطور مستقل و آنجوری که غزالی و یا دکارت و دیگران آمدند از صفر شروع کردند من آمدم در ذهن خودم در آن زمان به این نتیجه رسیده بودم که آیا این هستی بخشی که می گویند وجود دارد یا اینکه ذهنیت بشر بوده که اینها را بوجود آورده.که حالا امروز خیلی از این مسایل جاری است ولی مهم این است که یک محمد بن زکریای رازی در مسئله علت العلل،علت اولی و هر نام دیگری که بخواهیم براش بگوییم او می گوید من متحّیر هستم و نمی دانم من مخلوق خدا هستم یا خدا مخلوق من است.امروز این بحث مطرح است که بشر چگونه طی قرون و هزاره ها به این باور رسیده است که یک حقیقتی پس و پشت این مظاهر و ظواهر مادی وجود دارد.و آنوقت آن خالق همه چیز است.بعد نکنه دیگری که رازی درباب اصول عقاید به آن توجه نموده مسئله نبوت است.این فرع بر این است که خدایی باشد اصلی که متکلمین و علمای علم کلام پس از اینکه با “ادله عقلیه” واجب الوجود یا هستی بخش و به قول عام وقتی خدا را اثبات کردند،با تکیه به مبانی و قواعد مختلفی که خودشان دارند یعنی براهین خودشان، بعد می گویند که خدای حکیم،علیم،قادر متعال عادل به قاعده لطف واجب است که یک بشیری،نذیری،هشدار دهنده ای بفرستد که او رسول خدا باشد در طول زمان…بنابراین نبوت را اینگونه اثبات می کنند که وقتی شما به خدا معتقد شدید آن وقت به دلیل قبح عقاب بلِابیان نمی تواند بگوید چرا شما راه خطا می روید،اگر قبلا راه راست و صراط مستقیم را به شما راهنمایی نکرده باشد و یا شما را کیفر بدهد برای چیزی، یا اشتباهات را پیش از اینکه به شما ابلاغ نکرده باشد.در این زمینه زکریای رازی نوشته های بسیاری دارد که یکی از آنها نامش هست “جبل متنببین”،کسانی که خودشان را پیغمبر معرفی می کنند یا ادعای پیغمبری می کنند اینها پیغمبر نیستند و خودشان را پیغمبر جا می زنند و حیله هایی به کار می برند.ما می توانیم این را برای تقریب به ذهن به همین کسانی که در عصر ما یا نزدیک به عصر ما ادعاهای فوق العاده کرده اند این را تسری بدهیم ببینیم که اینها دروغگو هستند یا نیستند! خب ما دیده ایم کسانی که از هند رفته اند به آمریکا به عنوان دروغ، هزاران هزار نفر به اینها پیوسته اند همین ها در مالیاتشان تقلب کردند تا پول بیشتری را صاحب شوند بعد مشتشان باز شد،فکر کردند آنجا مثل هند است.بعد دیدند که این آقا که مدعی ارشاد هست،مدعی اتحاد با مبدا هست،مدعی حلول هست،این فقط در حد نازل آنقدر وابسته به پول و مادیات است که دارد به تَکس (مالیات)من دروغ می گوید تا بتواند پول بیشتری تصاحب کند.یا اینکه کسانی که ما از زندگی آنها خبر داریم که می تواند از سودجویان و ریاکاران مدعی دین و مذهب یا شریعت و طریقت وتصوف باشد یا مدعیان مهدویت باشد،مدعیان ادیان جدید باشد،که در تاریخ هم بسیار نوشته شده که عده ای ادعای الوهیت کرده اند،تعداد زیادی ادعای نبوت کرده اند که به اینها “متنبّی”(داعیه دار نبوت) می گویند حالا برای تفریح یک نفر ادعای پیغمبری کرد و یکی دیگر ادعای خدایی،آن کس که ادعای خدایی کرد بهش گفتند ادعای خدایی نکن پارسال کسی ادعای پیغمبری کرد او را کشتند و او در جواب گفت:حق داشتند چون او که از طرف من نیامده بود.
بنابراین ما می بینیم که در همین محدوده فرهنگ خودی ادعاهای عجیب و غریبی کرده اند که برخی از آنها هم گرفتار شده اند و کشته شده اند.اگر کمی دورتر برویم می بینیم کسی را داریم به نام عماد الدین نسیمی،نعیمی استرآبادی…بعد به ایشان می گویند توبه کن و آن آقا توبه نمی کند و نهایتا می گویند که باید پوستش را کند،همان کاری را که با مانی کردند در دوره ساسانیان…این اعقاب تصوف هم بسیاری از آنها ادعاها کردند…گاهی اعترافاتی کردند که ما در مرحله جذبه بودیم اینها شطحات و طامات بوده یا …به حال بسیار زیاد بودند …
رازی کتاب دیگری دارد به نام مخاریق الانبیا…اما مسئله جالب این است که رازی این حرف ها را زده ولی به عمر طبیعی مرده.در آن زمان تعصب چندان نبوده،می توانستند ان حرفها را بزنند و بازهم سالم زندگی را بگذرانند.این بخش مهمی از حیات معنوی رازی هست که هم در بخش توحید،هم در بحث نبوت و بعد در مباحث بعدی می گوید سلسله مراتبی که برای معرفت بشری قایل شدند و علم ادیان یا معارف یا توحید(عبارات مختلفی گفته می شوند)این را بهترین بخش دانش بشری شمرده اند اصلا من رازی چنین چیزی را قبول ندارم.بلکه منطق و مجسطی و کیمیا و شیمی،فیزیک و ریاضی به مراتب ارزش و اهمیت محتوی آنها بیشتر از این معارف دینی هست.مطلب دیگری که می گوید این است که در بعضی از ادیان می بینیم که مردم بر اثر تلقینات نادرست دین آوران خودشان را از مواهب طبیعی و ضروری برای حیات سالم محروم می کنند،ریاضت می کشند،غذای سالم نمی خورند،غذا کم می خورند،روزه می گیرند…و می گوید همه اینها به حال انسان مضر است.و می گوید من اینها را هیچکدام تصویب نمی کنم و اینها اشتباهاتی است که بر اثر تلقینات دین آوران داده شده است.بنابراین رازی یک زمینه خاص فلسفه محض بدون جوانب دینی و شرعی و حتی ملزومات اجتماعی در نظر گرفته…تفاوت فلسفه با کلام این است که در کلام هم عقلیات و استدلالیات هست منتهی یک متکلم تمام سعی خودش را می کند تا با بهره گیری از استدلالات عقلانی صحت و مشروعیت اعتقادات دینی را توجیه کند و بعد برای عبادات هم حَکم و مصالحی منظور بدارد.حال آنکه فیلسوف به هر مسئله ای که نگاه بکند اعم از اینکه الهی یا انسانی باشد هیچ التزامی به اینکه نتیجه تفکر و اندیشه او چیست ندارد.او می گوید من تتبع و تامل می کنم ببینم نتیجه اندیشه من چیست!گاه ممکن است این اندیشه با یک اندیشه دینی یا شرعی هم تطابق داشته باشد،خب خوش به حال متدینین،گاه هم ممکنه اصطکاک داشته باشد باز در این صورت هم من ترسی ندارم.من آن کاری را که عقلم گفته عمل کرده ام.پس با این حال با ریاضت ها مخالف است،با پرهیز کردن و روزه گرفتن هم احساس بیگانگی کرده است.
به این ترتیب محمد زکریای رازی شناخته شده همه مردم نیست،خواص او را می شناسند وآن هم مخصوصا پس از “رسائل فلسفیه” رازی به اهتمام پل کراوس در حدود هشتاد سال پیش(۱۹۳۹)در قاهره بود که بُعد فلسفی هویت رازی را در تقابل با بعد طبابت او به طور جدی مطرح کرد و در این رساله مهم در فصل اول تحت عنوان فضیلت عقل،تصریح می کند که عقل و خرد بهترین و والاترین عطیه الهی به انسان و وجه ممیّز بشر از حیوان است و بنابراین انسان نمی باید عقل را فروکلهد و نقل را بر آن برتری دهد و عقل را که فرمانروا و راهنمای انسان است،زیردست و فرودست و بنده و برده تعبّد و تعصب در سنت های نقلی قرار دهد.همین کلیت دفاع از عقلانیت است که در آثار “زنادقه اسلام” مثل رازی،ابن راوندی،ابوریحان توحیدی و ابوالعلاء معری و دیگران به انکار نبوت عامه و خاصه انجامیده است که عبدالرحمان بدوی دانشمند و متفکر مصری در کتاب “تاریخ الحاد در اسلام”(چاپ قاهره در ۱۹۴۵) به آنها اشاره کرده است.
اکثر کتاب ها و رساله یی که رازی در ضدیت با نبوت نوشته است،نابود شده و به دست ما نرسیده،اما چون کتاب هایی و رساله هایی در نقد و نقض این گونه آثار الحادی و ارتدادی رازی(مخصوصا از ناحیه داعیان و مبلغان مذهبی شیعیان هفت امامی معروف به تعلیمیه یا اسماعیلیه)نوشته شده است،از این منابع گفته های رازی که مورد نقد واقع شده،به دلیل اینکه در نقل کفر،کفر نیست،برای ما باقی مانده است.مثلا ابو حاتم رازی(اسماعیلی) و ابو عبدالله بن جعل(سنی) در رد رازی کتاب هایی تالیف کرده اند و به لزوم ارسال رسل و انزال کتب از سوی خدا برای تعلیم دین و تبلیغ شریعت استدلال کرده اند و بعد از پیغمبر هم برای جانشین و خلیفه یا امام منصوب مقامی مشابه لازم دانسته اند که ابواعلاء در رد آنها گفته است:کذب الضن لا امام سوی العقل.
باری،این امری است که همیشه در تاریخ وجود داشته است.یعنی خواص عقلای جامعه همیشه این شک و تردید را داشته اند.اگر ما بخواهیم به تدّین از منظر اشخاص مختلف نگاه بکنم هم از جهت جامعه شناختی و هم از جهت شخصی این ثابت است که کسانی که از درجه عقلانیت بیشتری برخوردار هستند بطور مطلق همه گزاره های دینی را نمی پذیرند و برعکس همه کسانی که تعقل کافی ندارند اینها همه اعتقاداتشان بستگی به منقولات دارد و چیزهایی که به ایشان گفته شده و یا تلقین شده و هیچ وقت هم به آن چیزها شک نمی کنند.این است که ابوالعلا معری معروف به فیلسوف معره که از او در زمره”زنادقه اسلام”یاد میشود،گفته است:اثنان اهل الارض ذو عقل بلا دین و آخر ذوعقل لا دین له!یعنی مردم دنیا،دو دسته اند.عقلای بی دین و دینداران بی عقل!
اساسا فلسفه به معنای واقعی اش یعنی تعقل بدون پیش داوری انسان را به گزاره های دینی کم عقیده یا بی عقیده می کند.
برای همین یک روایتی از پیغمبر هست که :عیلکم بدین عجایز( مثل پیرزنان دین باور باشید).حالا بعضی ها آمده اند یک پیرایه ای براش بستند و می گویند آمد پیش پیرزنی که نخ یا رشته ای می بافت،پرسید خدا را چگونه شناختی گفت از همین دوک نخ ریسی که اگر من این را حرکت ندهم این تحرکی نخواهد داشت.پس عالم که می چرخد باید پشت سر آن ناظم یا صانعی باشد.اما خیلی از مشاهیر از جمله جامی در شواهد النبوه که من آن را تصحیح و چاپ کرده ام،اینگونه تعبییر نکرده اند بلکه گفته اند منظور این است که من به آن خدا و پیغمبری را که صادق می دانم به آن باورمند هستم ،پس چون پیامبر ،صادق مصدق است از طرف خدا مبعوث شده است.من این را باور کردم هرچیز که ایشان بگوید از جمله وجود خدا را هم قبول کردم.این می شود دین العجایز.
کتاب هایی که رازی نوشته است بسیار متعدد هستند در طب،فلسفه و اخلاق که در آن کتا بهای اخلاق ظاهر قضیه این است که بعضی از موارد به معارف متعارف معمولی هم عنایتی دارد،بنابراین نمی توان از یک کتاب یک شخصیت چند بعدی را بخوبی درک کرد،چنانکه اگر من یک کتاب دینی را چاپ بکنم،تصحیح کنم قطعا متفاوت خواهد بود با نظریاتی که در یک کتاب صرفا فلسفی بنویسم،یا کتابی که به فارسی می نویسم بسیار متفاوت باشد از کتابی که به انگلیسی می نویسم…اینها همه نسبت به رازی هم هست که نشان می دهد یک پیشینه فرهنگی در برآمدن شخصیت رازی وجود داشته که او در آن فضاها بوده و استادان سلف او در آنجا حضور داشته اند و نکته دیگر اینکه در آن قرنی که ایشان در آن زندگی می کرده تسامح و مدارا به اندازه کافی در فضای فرهنگی ایران وجود داشته است به همین لحاظ او از تکفیر و تفسیق به رغم بیان ایرادات این مسایل مصون و محفوظ مانده.حال اگر کسان دیگری همان کلام ها را در جای دیگری بگویند اگر دشمنانی داشته باشندممکن است آنان را تخطئه کنند،محاکمه کنند و ما شواهد و نظایر آن را زیاد داشتیم که چه در ایران چه در جهان اسلام به دلیل همین گفتار از بین رفته اند و در جاهای دیگر هم همین سوابق وجود داشته است.مثل قتل سهروردی و عین القضات همدانی یا دادگاه تفتیش عقاید کلیسا.

کمالی:
عوامل بسیاری در نحوه حضور یک شخص در میدان تاریخ نقش دارند:زمان و مکان در پیوندی پیچیده،جلوه هایی از تاریخ را که پیشتر ناخودآگاه،مغفول،ناپخته و واپس رانده بود را پدیدار می سازد و دوره ای در تاریخ شکل می گیرد که متفاوت از دوره پیشین و پسین تظاهر دارد.ظاهرا آنجا که آینده نگری،تحرک و پویایی رو به زوال می رود عناصر نسبتا امن گذشته باز می گردند و یا حسرت دست نیافتنیِ بشر می شود،اما اگر فضایی برای پویش و کنش های موثر و خلاقانه و جود داشته باشد انسان درون گرا به انسان برون گرا مبدل می شود و شرایط را برای همکاری،برهم کنش،گفتمان،مناظره،رقابت فراهم می کند.این حرکت از درون گرایی به برون گرایی مسلما یک آگاهی بخشی ساده و یا تغییرات بالا دستی بر پایین دستی اجتماعی نیست،بلکه از اعماق ناخودآگاهی جاری می شود که هزاران مولفه برای شاکله بخشی به آن دست اندرکار اند.با این وصف ما در زمانه مشخص و ویژه خودمان با کثرتی از ضرایب همبسته ی مختلفِ عمودی/افقی و کلیتی برخاسته از آن زاویه مشاهداتی مشخصی پیدا کرده ایم و در این زاویه و سکّو، دست به تفسیر و شناخت جهان می زنیم.اینجانب همیشه سعی می کنم چنین مقدمه ای را برای مواجه شدن با امور و اشخاص تاریخ در سر داشته باشم و هرگز احساس نکنم که می توانم براحتی درکی بی واسطه با صِرف اطلاعات از آن دوران داشته باشم! اما به عنوان هستنده ای با ویژگی ها و تمنیات خاص خود ترجیح پرداختن به شخصی مانند زکریای رازی دارم، که تاثیرات او به دلیل قامت خستگی ناپذیرش در طلب دانش،شجاعت و بی پرواییِ موکد،برجستگی کمترین کار او در برابر بیشترین آثارش در نظرگاه مردمان، و از همه مهمتر ماجرای دوران ظاهرا آزاداندیشانه زیست او را بر روح جستجوگر خودم حس می کنم.گفته می شود در زمانه رازی جامعه امکانات وسیعی برای رشد،ترقی و شکوفایی دانش های مختلف از طیف طبیعت گرایی تا افکار استعلایی داشته است و طبیبان،متکلمین،ماده گرایان و متدینین همه می توانستند به رشد و پویایی خویش همت کنند.دانشمندان عقلی و متحیران شهودی در منازعات و مناظراتی حضور داشتند،اما این تنها مربوط به دوره ای حدودا دو قرن است و دوباره ناخودآگاه برگی دیگر را رو می کند، همانطور که شرح داده اید این تساهل همیشگی نخواهد بود و پایداری خود را از دست خواهد داد و انسانها کمتر تحمل احوال یکدیگر را خواهند داشت.این زوایای مشاهداتی که هر دوره ای هویت خود را بگونه ای آشکار می کند برای مشاهده گر زمانه ما می تواند مسئله ای قابل طرح باشد:چگونگی روند این تحولات و رفتن ها و بازگردان های تاریخ اگرچه در روان انسان اهمیت می یابد اما لازمه آن وجود سرنخ هایی است که بتوان رخدادها و قوانین را در آن بازشناخت…

امین:
همانطور که استحضار دارید،پیشینه تمدن و فرهنگ در ایران و کشورهای همسایه خیلی سابقه داشته و ما در زمینه روابط اجتماعی و نظامات حقوقی و اداری و مالی،وارد شویم و چه در زمینه جهان بینی و کیهان شناسی می بینیم که قوانین حمورابی و پیش از آن قواعد عرفی مسلّم و شرایع و احکام دینی متبعِ متعددی در جوامع مختلف بشری وجود داشته که “قانون نامه” مدوّن،معتبر و اندیشیده ای است.و چه در زمینه های فکری،ذهنی و عقلانی سابقه ذهنی بسیاری وجود داشته است.اعراب که به ایران حمله کردند آن سابقه ذهنی و فرهنگی را که وجود داشت در ابتدا به عنوان ریگ ماند مجوس و آتش پرست و کسانی که مشرک بودند و به ثنویت معتقد بودند آنها را تخطئه کردند و نابود کردند و فیزیکی هم برخی از این منابع و کتابخانه ها را آتش زدند و اوراقی را سوزاندند.برخی هم گفتند که بیرونی هم درباره در آب شستن آثار زردشتی ها در ماورالنهر صحبت هایی کرده بود .به هر حال تا مدتی فضای علمی و فرهنگی تا جایی که جنبه علمی و کاربردی نداشت نه تنها مغفول بود بلکه بکلی انکار می شد.چیزهایی که عربها نتوانستند و یا به نفعشان نبود که از بین ببرند پزشکی بود،خب دانشگاه جندی شاپور به رغم همه این حملات همچنان ادامه داشت و خانواده های پزشکی که در آنجا بودند کار خودشان را ادامه می دادند.چون بالاخره سرباز عرب هم مریض می شود،او هم احتیاج به مداوا دارد.تا همین زمان قاجار هم بسیاری همچنان پزشکانشان یهودی بودند،ممکن بود تبعیض علیه ایرانیان به عنوان عجم یا علیه یهودیان به عنوان اهل کتاب وجود داشته باشد اما وقتی بچه شان مریض می شد ناچار باید پیش همان طبیب ایرانی یا حکیم یهودی می رفتند.و دیگری استیفا و حسابداری و احتساب خراج و جزیه و دیوان جُند…که تا مدتی به همان زبان پهلوی عصر ساسانی همچنان وجود داشت.اما بقیه چیزها مانند جهان بینی ایرانی و حکمت خسروانی یا فلسفه ایران باستان را به کلی انکار می کردند و اینها را از معایب ایرانی ها می شماردند.از جمله حکمت خالده یا حکمت جاویدان یا حکمت خسروانی،به هر حال ما پیش از اسلام هم فلسفه بومی داشته ایم.تفکرات فلسفی داشته ایم.اینها را نه عربها می فهمیدند و نه فرصت می دادند.و بعد با آمدن طاهر ذوالیمینین،آن حکومت استکفا داشت و جنبه خلاقیت بومی در بین او فرزندانش نبود فقط در همان حد بود که دلش می خواست که مستقل از خلافت عباسی باشد و نام خلیفه را از خطبه انداخت اما بعد ما می بینیم که یعقوب لیث با یک حرکت انسانی و مردمی زبان فارسی را نه فقط در حد محاوره که همیشه بوده و حمله و شکست نظامی موجب نمی شود که کسی زبان محاوره را فراموش کند…او زبان فارسی را که از اجتماع بیرون شده بود رسمیت بخشید و سفارش داد که برایش به زبان فارسی دری در بارگاهش هنگام فتوحات قصیده بگویند.این حرکت حرکتی بود که رنسانس ایرانی را جرقه زد و بعد از آن سامانیان با یک درایت و تدبیر بیشتری ادامه دادند.زیرا اینکه یعقوب لیث بیشتر جنبه نظامی گری داشت و فرصتی که در جایی شهرآیینی و تمدن را نضج بدهد و آنجا را از علما و فضلا و ادبا و فرهیختگان انباشته کند نداشت.اما سامانیان در ایجاد رنسانس ایرانی موفق بودند.محمد بن زکریای رازی کتاب معروف طب خود را به نام “کتاب المنصوری”را در همین عهد سامانیان در آخرین دهه ی قرن سوم هجری(بین سالهای ۲۹۰تا۲۹۶) در ری نوشت و به منصور بن اسحاق حاکم سامانی تبار ری که پسر عموی امیراحمد بن اسماعیل دومین پادشاه سامانی بود،اتحاف کرد.رازی رساله “الطب الروحانی”را نیز به همین شخصیت اتحاف کرد.
سامانیان با داشتن یک پایتختی در یک جایی که از قدیم مرکزیت برای آیین بودا داشته است(بخارا)به معنای نوبهار و معبد و پرستشگاه بودایان بوده است. و بوداییان هم مردمان فهیم،دانشمند و حکیم فراوان داشته اند.و توانستند پایه های تمدن و فرهنگ ایرانی را تقویت کنند.از جمله کارهای بزرگی که سامانیان کردند این بود که یک اجازه بگیرند(فتوی)بگیرند که ترجمه کتب مقدس مانند قرآن به فارسی ایرادی ندارد.ما در آن زمان تفسیر طبری داریم.دیگر در آن زمان کسانی بودند که نمازشان را به فارسی می خواندند که ابوحنیفه و بسیاری از فقیهان ایرانی تبار مجاز شمردند که به فارسی هم می توان نماز خواند.تا همین امروز هم مسلمانان در چین هم نماز را به فارسی می خوانند.بنابراین در این زمان بود که سامانیان در مناطقی که پایتختشان بود کتابخانه های عظیمی را ایجاد کردند و کتاب هایی را نسخه برداری می کردند و در کتابخانه ها نگهداری می نمودند.ابن سینا وقتی یکی از امیران سامانی را معالجه کرد،اجازه خواست تا کتابخانه را ببیند و نسخه برداری از برخی کتاب ها داشته باشد.ابوریحان هم همین کار را کرد.در اینجا بود که رنسانس ایرانی شروع شد و از ادبیات آغاز شد و به علم،دانش و پزشکی،مخصوصا پزشکی بالینی که جنبه تجربی داشته باشد که در راس آنان رازی است که تجارب خودش را بیمارستان ری داشته یادداشت کرده و تجویزهایی کرده است.و یکی از چیزهایی که خود شما اشاره کردید این بود که در دربار پادشاهان سامانی هم مجالس مناظره پیش می امد این مجالس از زمانیکه مامون در مرو بود شروع شده بود(پایتخت ایرانی مامون)در زمانیکه امین در بغداد خلافت داشت او در مرو بود و خودش هم مادری ایرانی داشت و تمام راهنمایی هایی که گرفت از ایرانیان و تحت تاثیر ایرانیان بود.از جمله اینکه حضرت رضا را به عنوان ولیعهد خودش انتخاب بکند که خواسته بزرگی بود که ایرانیها داشتند.هنگامیکه ابومسلم قیام کرده بود و مروانیان را شکست داده بود دو گزینه بود یکی اینکه امام صادق یا یکی از اولاد حضرت علی را بگویند یکی از عباسیان را بگویند که ابراهیم امام را انتخاب کردند…وقتی که بنی عباس آمده اند البته نهضت ترجمه هم شروع شده بود که منابع مختلفی که کشورهای معروف داشتند از جمله در ایران کسانی مثل ابن مقفع منابع پهلوی را از زبان پهلوی ترجمه کردند به زبان عربی.این اختلاط و این امتزاج فرهنگهای مختلف،ایجاد یک فرهنگ مشترک المنافعی را کرد که اسمش را گذاشتند مشترک المنافع اسلامی که قوی ترین عنصر فرهنگی اش ایرانی ها بودند.و این چیزی نیست که تنها خود ما ایرانی ها بگوییم.مثلا کتابی معتبر نوشته شده است توسط قاضی ساعد آندلسی،که از اسپانیا بوده است:کتاب التعریف بطبقات الامم که نوشته کسانی که اولین کارهای فلسفی،فکری ،ادبی را در جهان کرده اند اول فارس ها را نوشته که منظورش ایران است نه کسانی که زبانشان فقط فارسی است.همچنین ابن خلدون در مقدمه تصریح دارد که بیشترین خدمت را به تکامل و تصعید علم قوم فارس کرده اند که همان ایرانیها باشند.در نتیجه در زمان مامون این فرهنگهای مختلف،این ادیان و مذاهب مختلف،ملل و نحل مختلف اینها فرصت داشتند باهم مناظره کنند و هیچ کس هم کشته نمی شد.حتی جالب این است که خود علی ابن موسی رضا که امام ما شیعیان هست او هم در این مناظره ها و بحث های علمی مشارک می کرده و جالب تر اینکه ایرانیان شیعه به هیچ وجه نمی گفتند که ایشان چون امام است بیایند و همه را مجاب کنند نه! آنها می آیند و کتابهایی تولید می کنند مثل احتجاج که یکی از این کتابها برای ابوعلی طبرسی هست(البته برای طبرستان نیست اگر طبری بود برای طبرستان بود،طبرسی احتمالا با تصحیف به منطقه تفرش مربوط است)که مناظرات و احتجاجات را درباره حضرت رضا با سایر دانشمندان مذاهب مختلفبه شرح و تفصیل ،ذکر قید می کند. این که در صلوات شیخ بهایی آمده “والحجج الرضویه” اشاره و تلمیح به همین احتجاجات،مناظرات و استدلالات حضرت رضا در مقابل ادیان و مذاهب غیر اسلامی است.و اینها همان زمینه مدارا را نشان می دهد.این آزادی قیده وجود داشته و باهم مناظره و مباحثه می کردند و باهم به نتایجی هم می رسیدند.که البته این اختلاط و التقاط به مذاهب دیگری هم منجر می شده
وقتیکه جامعه همبستگی اعتقادی و فرهنگی زیادی پیدا می کنند،خواه ناخواه جلوی نوآوری،نو اندیشی و دگر اندیشی را می گیرد.این خاصیت این است هنگامیکه یک هیئت اجتماع به وضع خودشان بالنسبه رضایت داشته باشند،گروهبندیها،وظایف اجتماعی هر کسی مشخص و معیّن باشد، یک حالتی بوجود می آید که در اصطلاح می گویند که تداوم بخشی از درون،یعنی که به وضع موجود تداوم می بخشند.یعنی اگر در شرایطی قرار بگیرند که یک نفر در صدر باشد،بالا دست باشد،قطب باشد…هنگامیکه چنین نهادی وجود دارد پس قائم مقام دارد،وزیر دست راست و چپ دارد….و با چنین افرادی نهاد را حفظ می کنند و اجازه نمی دهند که منافعشون بهم بخوره.بنابراین هر کسی بخواهد بیاید و وضع موجود را به هر دلیلی بهم بزند،از جمله اختراعی،اکتشافی،جرقه ای بخواهد آن وضع موجود را از بین ببرد آن هیئت مدیریت حاکم آن می آید و سامان دهی می کند و می گوید که اینهاسنت شکنی و قداست شکنی می کنند،پس باید کنار گذاشته شوند.و می گویند اینها مرتداند و از دین برگشته و از شیوه ما منحرف شده اند و باید صراط مستقیم باشد!
وقتی قومی مانند عرب وارد ایران می شود و نظام اقتصادی،اجتماعی و سیاسی و فرهنگی را بکلی از بین می برد،موبدانی را که موبدشاهی می کردند و در نتیجه اتحاد دین و دولت حرف اول و آخر را در همه زمینه ها حتی در تعیین پادشاه می زدند،اینها بکلی از صحنه خارج می شوند.بنابراین در نظر یک حاکم جدید عرب که فارسی و پهلوی هم نمی داند دیگر بین این موبد و آن موبد بین مانوی و زرتشتی،بین مزدکی و زرتشتی…همه آنها براشون غیر و علی السویه است.این بدان معنا است که اینها می توانند در این فضای جدید بسیار تخریب کننده،آزادی بیان پیدا بکنند.عین همین در حمله مغول پیدا می شود.هنگامیکه مغول آمد و خلافت عباسی را در بغداد از بین برد،یکمرتبه اقلیت های مذهبی و فکری از جمله شیعه ۱۲امامی توانستند پر و بال پیدا کنند.علامه حلّی آمد و توانست در برابر تفکراتی که قبلا ثابت بود و منجز مورد قبول همه اهل حل و عقد واقع شده بود حرفهای تازه ای بزند.بنابراین بر اثر از بین رفتن نظام حاکم متسنن قبلی،یک نظم نوینی می آید که تمام آن محدودیت های نظام سابق را کنار می زند.بنابراین هنگامیکه عرب ایران را فتح می کند دیگر زرتشتی ها نمی توانند بگویند که اگر کسی از این کیش دست بردارد و به کیش دیگری مثلا مسیحیت بگرود باید او را در ملا عام به پای او پیل انداخت و اموالش را باید از او گرفت و تقسیم کرد میان کسانیکه بر مذهب سابق زردشتی باقی هستند!
در نتیجه این رخدادهایی که شما فرمودید می تواند درپیشرفت و ارتقای فکری و نیز تعامل و تساهل همه جوامع موثر باشد.مثلا مرزها بر اثر حمله اعراب و مغول بکلی از بین رفتند و ما درشرایطی قرارگرفته ایم که هرکجای جهان بخواهیم برویم در حال حاضر باید پاسپورت داشته باشیم یعنی هم مجوز از حاکمیت داخل داشته باشیم و هم آن کشور مقصد ما را کنترل خواهد کرد.اما اگر هرج و مرجی صورت بگیرد مانند زمان مغول کسی می تواند راحت از چین برود تا قاهره…مغول بر قلمرو بسیار وسیعی از چین تا پاریس حاکمیت داشت.در عصر ساسانی بر اثر جنگ های ایران و روم،اتباع ایرانی نمی توانستند از مرز خود پا فراتر بگذارند.اسلام که آمد این محدودیت های مرزی از بین برد و این امر منجر به ترویج و وسع فرهنگهای مختلف می شد.در نتیجه رخدادها بسیار می توانند موثر باشند و همچنین افراد که می توانند تاثیر گذار باشند که این رخدادها به کدام سوی(درست یا غلط)هدایت بشوند…من البته نمی خواهم بگویم که همیشه فرد می تواند جامعه را تغییر دهد اما می گویم که در مواردی یک رخداد که توسط یک فرد صورت می گیرد پیامدهایی خواهد داشت که در کل جامعه تاثیر می کذارد.
مردم همیشه طرفدار چهره هایی هستند که بتوانند با آنها همانندسازی کنند.خودشان را در چهره و آیینه وجود آنها ببینند،اگرچه با ابن سینا هم حقیقتا نمی توانند راحت همانند سازی کنند چون او بسیار دانشمند بزرگی است و مردم عوام اند.اما در حاشیه زندگی ابن سینا داستانهایی ساخته شده اند که وارد فرهنگ فولکلور شده و برای مردم قابل فهم است.اما در مجموع ابن سینا با اعتقادات عامه مردم به عنوان یک امت اسلامی زاویه زیادی ندارد،فقط از جهت عمودی دانش بیشتری دارد اما از جهت افقی اینگونه نیست که با باور مردم معارض باشد.درباره امام علی می گوید او در بین صحابه مثل تفاوتی است که معقول با محسوس دارد،درباره پیغمبر خیلی با احترام صحبت می کند و درباب مسایل دینی دیگر حفظ حریم صاحب شریعت را می کند و جنبه های عرفانی که به کار خودش می دهد در حقیقت همان معرفت شهودی است که انبیا و اولیا بهش عقیده دارند.اما رازی در بین عامه مردم نه داستانهایی دربارش هست و نه اینکه مبانی فکری فیلسوفانه او مورد قبول عامه مردم است! در واقع اصلا جایگاهش مغایر با عقاید عامه است…رازی که از زنادقه هست مورد قبول عامه نیست…
رازی یک فیلسوف نقاد است.این است که مورد اتهام واقع شده و مثلا قاضی صاعد اندلسی او را متهم به دوگانه پرستی(ثنویت یا توحید ناخالص معتقد مجوس)کرده(التعریف بطبقات الامم،چاپ جمشید نژاد اول)در حالی که راز به تصریح ثنویه را در هر دو رساله السیره الفلسفیه و الطب الروحانی مورد نقد و اشکال بلکه طعن و تخطئه قرار داده.سخن رازی،فراتر از این مباحث است،او اصل و نبویت انبیا را انکار کرده و در “مخاریق الانبیا”به رد نبوت پرداخته.او اسماعیلیه که نه تنها نبوت پیغمبر را قبول دارند بلکه پیشوایان مذهبی خود را قائم مقام و جانشین تمام و کمال پیغمبر می دانند،در مقام نقد و ابطال و جوابگویی به شبهات عقلانی رازی کتاب ها نوشته اند که معتبرترین و معروف ترین آنها به قلم یکی از مبلغان اسماعیلیه به نام ابوحاتم رازی است.بعدها شخص دیگری از عالمان و داعیان اسماعیلی به نام حمیدالدین کرمانی که در قبال ناصر خسرو که حجت خراسان بود،او “حجت العراقین”۰پیشوای منصوب اسماعیلیه در عراق عرب و عجم)بود،مطالب ابوحاتم را تکمیل و تمیم کرده و کتابی با عنوان “الاقوال الذهبیه”در رد اقوال و عقاید رازی نوشته است که پل کراس قبل از خودکشی اش،بخشی از آن کتاب را که مستقیما در رد رساله “الطب و روحانی” رازی است،نقل کرده ولی اصل کتاب هنوز منتشر نشده است.ناصرخسرو هم در زادالمسافرین بخشی از رساله “مناظره رازی با ابوالحسن شهید بلخی”فیلسوف و متکلم و شاعر(وفات حدود ۳۲۹هجری قمری)به منظور رد و نقض ذکر کرده.
خلاصه لحن اینکه اگرچه شهرت رازی بیشتر به طب و داروشناسی است اما او فیلسوفی آزاداندیش با آرا مستقل و انتقادی بوده و به خلاف ابن سینا یا ملاصدرا،توجیهات دینی،عرفانی و صوفیانه در فلسفه او ظهور و بروزی ندارد.از این منظر شاید ابن رشد اندلسی به رازی به مراتب نزدیک تر باشد تا فیلسوفان ایرانی که اغلب فلسفه و عرفان را باهم مخلوط کرده اند،مثل سهروردی که بساری از مطالب او جز ترجمه ی اساطیر زرتشتی نیست یا ملاصدرا که بسیاری از مطالب او برگرفته از عرفان نظری ابن عربی است.
بنده هم در مسایل اجتماعی و مدنی به عقلانیت و سیره عقلا و حجیت عرفی یا همان خرد جمعی معتقدم اما در مسایل ذهنی و نظری و اعتقادی،به رغم پذیرفتن عقلانیت در مباحث فلسفی،گرایشی تام به معنویت و عرفان ناب دارم،هرچند دلایل عقلی کافی هم برای مجاب کردن مخالفان این جهان بینی اشراقی خودم ندارم و این مباحث را در قصیده اتوبیوگرافیکال:اعترافات و شطحات خود آورده ام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.