موسیقی دوره کلاسیک-نقدِ نگاه..معین کمالی

می گویند این موسیقی به دوران خاصی در تاریخ مغرب زمین اشاره دارد که میان سالهای ۱۷۵۰ تا ۱۸۲۰ اوج تبلور آن بوده!!!
اول تکلیف را مشخص کنیم که می خواهیم سبک کلاسیک را با انگاره های تاریخی و جامعه شناختی تبیین کنیم! و سپس مشرق و مغرب بازی در بیاوریم و بگوییم این موسیقی برای جامعه و تاریخ ما نیست و متعلق به فرهنگ دیگری است و فلان و فلان…! برای من اینکار بسیار قشری نگری محسوب می شود و روح موسیقی را خفیف می گرداند…
موسیقیدان فقط کسی نیست که به تمام فنون موسیقی آشنایی دارد و موسیقی را در ادوار مختلف و در فرهنگ های مختلف می شناسد…این تنها بخش کوچکی از دانش موسیقی است.هیچ انسانی جایز نیست که تا زمانیکه سیمپتوم های درونی چیزی یا کسی را کاوش نکرده باشد به صرف تماشاگری و تجزیه و تحلیل ذهنی خود درباره آن نظر بدهد…نظر دادن اِشکالی ندارد اما هنگامیکه فروتنانه و شخصی باشد نه اینکه با طرحواره های خشکیده نظام دانشگاهی و تماشاگری جامد دوره سازیهای تاریخی وایجاد فهم ارتباط خدایگان-بنده مشترک اجتماعی صحبت از پدیداری کنیم که نوابغ بر اساس کثرت وجودی عمیق و درون گرایانه خویش آفریده اند…
اگرچه تاریخ و دوران تاثیرات خاصی بر نوابغ زمانه خود دارد اما چنین تقسیم بندی جزم اندیشانه مشخصی که نابغه را به زمانه منسوب می کند کار جامعه شناسان قشری و ظاهر بینی است که از روح مشاهده تنها تماشاگری را آموخته اند و از اعماق ضمیر ناخودآگاه و کثرت تحّولی و تطوری آن در سمپتوم های یک جریان بی اطلاع اند!
آیا اگر کسی در همین زمان اکنون تحت تاثیر موسیقی باروک و کلاسیک و هر موسیقی دیگر در ایران احساس تقریب به سمپتوم یا همان مبدا حرکت رانه وجودی خود داشت باید بگوییم این موسیقی برای ما نیست زیرا فرهنگ و ریشه های این موسیقی با ما تفاوت دارد!؟ چون ما اصرار داریم همیشه با قالب های سوپرایگویی(ابر من)، منیت ها و تشخص هایی برای خود دست و پا کنیم و پشت انگاره های ملی گراییِ سرهم بندی شده و یا ایرانی بودن پنهان شویم! آیا اگر این موسیقی منِ ایرانی را به حرکت و تحّولی فراخواند چون مربوط به قرن ۱۸ اروپا می باشد من درگیر توَهم تحول هستم! این تز شرم آوری است!
می دانم برای من نوای عود و تار همانقدر خودکاوی دارد که موسیقی باروک و کلاسیک و امپرسیونیسم…
شرم بر آن موسیقی دانانی که برای ارایه درسنامه به دانشجویان تماشاچیِ منفعل تکلیف مدار روح نوابغ موسیقی را به تقلیل زمانه و مکانه(رفعت یافتن نزد دوران ها و بزرگان) می کشانند…اینها موسیقی دان نیستند بلکه در دستگاه ارباب و بنده سازمانهای تراشیده شده و پیراسته هنری خدمتکاران پرکاری هستند که از هوشیاری مفرط خود مدارک و منصبی یافته اند.نه از ژرف اندیشی و کاوش شهامت وار سیمپتوم های خود…
پس بهتر است به جای نگاه تقلیل گرایانه و تک بعدی اول از هم بدانیم کلاسیک نام قراردادیِ نه یک سبک خاص بلکه پدیداری در موسیقی است.اگرچه برای نوازندگان تکنیک محور سبک محسوب می شود اما برای آنکس که موسیقی را عمل انسانی بداند که از وجود بیدار و ناخودآگاه آماده تراوش شده، پدیدار محسوب می شود.سبک گرایی شیوه کار نوازنده ها و تنظیم کننده هایی است که آماده تماشا،تقلید و همانندسازی هستند و این چیز بدی نیست تنها نوعی زاویه مشاهداتی است که در برابر مشاهده گر کاشف و فردیت یافته است…کسی که سوژه بودگی خود را دریافته اثر را می بیند، نه کار را! اثر پدیداری است که بر پدیدارهای کاشف تاثیر عمیق دارد و منجر به حرکت از مبدا خودآگاهی سیمپتومیک می شود اما برای مقلِد با احساس، کاری است که باید آن را به نحو مناسبی ارایه داد!
این پدیدار،شوق سرشار ساختن و تنوع بخش الگوهای ریتمی است.گذر کردن از نت های بلند به نت های کوتاه،تغییر و دگرگونی الگوی ضرب آهنگ ها،سکوت های بدون انتظار …آنچه که در ذات رودخانه ای و پیوسته ی قابل پیش بینیِ موسیقی باروک دیده نمی شود…توازن و تقارن،عبارت های هم اندازه در ملودی ها،گذار از دینامیک پله ای به کرشندو-دکرشندوی هیجان انگیز…دقت و تسلط بر اجرای آثار و تکیه کمتر بر بداهه نوازان…حضور با شکوه سازهای بادی برنجی و بادی چوبی باهم،و گسترش تعداد نوازنده ها و ظهور مقتدر تیمپانی…
این پدیدار با حذف الگوهای پر زرق و برق و ایجاد تنوع و کثرتی سرشارتر به روح ساده زندگیِ پر شور و ترقی خواه و ایجاد نظمی تکرار ناپذیر و پیشرو،گذشتن از تکرار و چشم همچشمی و رقابت بداهه نوازان محصور در گروه،بیش از پیش مرا دعوت به خوکاوی بیشتر می کند…
هایدن،موتزارت پدیدآورندگان خالص آن و بتهوون همان پل ارتباطی بزرگ موسیقی کلاسیک به رمانتیک …پسران باخ و تله مان…آفریدند و سهمی دیگر از خودآگاهی سمپتوم های بشری را به تاریخ عرضه داشتند…