معین کمالی:داریوش شایگان فانوس دار راه اندیشه….

شایسته است به هر اندیشه ای که نظر می کنیم و یا درباره کسی یا چیزی فکر می کنیم،در ابتدا شکیبایی را در خود برپا سازیم…از کم صبری پرهیز کنیم و از کمین کردن های بدون پشتوانه های عمیق و محکم نظری دوری بجوییم…به جای قضاوت پیشگی از طرحدان خودسازی برای مواجهاتمان بهره بگیریم…یادمان باشد که اگر کسی درباره هر موضوعی سخن گفت و یا درباره هر شخصی دست به تحقیق،تحسین و یا نقد زد او را بدون درک کثرت نظر،با چهار مدرک و سند که انسجام همه جریانات زندگی و تاریخمندی او را به حذف و حصر می کشاند آزار ندهیم…بیایید نقد را یاد بگیریم و آن را از حمله های وحشیانه گره های روانی خود جدا بدانیم و رسم پرسشگری را پیش از هر نظر و قضاوتی پیشه خود سازیم تا رسم ادب را برای هموارسازی اندیشه هایی که به آنها سخت محتاج هستیم به جا آوریم…یکی از آفات بزرگی که در بیانات انتقادی بسیاری از ما دیده می شود عدم درک غیر(دیگری)است و یا داشتن تعاریف رشد نایافته از این جریان که غیرت را با تعصبات و خودخواهی خلط می کنند تا کمبودها و ضعف های وابستگی خود را غیرت جلوه دهند…شاید ضروری باشد که همه ما پیش از اینکه بخواهیم شخص یا موضوعی را به رفعت و جاه کلام خود برسانیم و یا محنت و زار آن را نشان دهیم معیارها و باورهای تعاملی و ادراکات مسیر رشد خویش-دیگری را بازشناسیم و از هر پرداختن به موضوعی،رسم دیگری(غیر) را مشاهده کنیم…
داریوش شایگان مانند هر انسان دیگر و هر متفکر دیگر دارای کثرتی عظیم در زندگی خود است که آنچه ما درباره او می خواهیم بگوییم تنها معطوف به “زاویه مشاهده ای” ما می باشد،و هیچ نظری درباره او نمی تواند بدون نتایج روایت و دست آوردهای زندگی شخصی خود ما باشد…هر کدام از ما در جریان مشاهده گری هستیم که برخاسته از روش ها و استعدادها و انجام های ما می باشد. و در همین جریانات ممکن است قرابت ها،هم وزنی ها و اشتراکاتی هم یافته شود. ویا ممکن است فاصله و غربت را افزون کند…
من پس از خواندن کتاب آسیا در برابرغرب و سپس چندین مطالب کم حجم(ضرورتی نمی بینم که مدعی باشیم باید همه آثار را بخوانیم و از شخصیت علمی و نظری انسانی نتیجه گیری کنیم.مگر ما خدایان بسته بندی نهایی شخصیت کسی هستیم!چه زمان می خواهیم به این نارسیسیزم پایان دهیم!)دریافته ام که داریوش شایگان متفکری است که در این مطالب به نقش ما و دیگری به منزله مفهومی مهم توجه دارد.من دریافته ام که او در این آثار بیش از اینکه دست به توصیه ای بزند و کسی را بخواهد ارشاد کند بیشتر دست به توصیف و مقایسه زده است.اما همهنگام احساسات خود را و همچنین زوایای مشاهداتی خود را نیز نشان داده است…او در کتاب آسیا دربرابر غرب توصیفی کلی از جریانات و اشکال مختلف نیهیلیسم به دست می دهد،تقدیر تاریخی را بررسی می کند،مفاهیم برخاسته از دنیای اروپایی و آسیایی را تشریح می کند،و سپس نقد فرهنگ و جامعه ایران را به شکلی توصیفی بیان می کند…اندیشه او را اینگونه دریافته ام که تا دست به شناخت پتانسیل ها و نیروهای خودباوری نزنیم ورود به دنیای دیگری برای ما غریب ویا حداقل آشنانما است و هرگز نمی توانیم با روش ها و باورهای برخاسته از جریانات قومی و فرهنگی خود “غیر” را به عنوان آنچه که هست و جریان دارد در یابیم:
“در جامعه سنتی که خاطره قومی هنوز منشا اثر است،تفکر در واقع تذکر است.
به عبارت دیگر،خاطره قومی همچون چشمه فیاضی است که هر که را به فراخور
وشش و استعدادش بهرمند می کند”.
و یا می گوید:
“غربی اکنون چندصد سال است که از بسترش منحرف شده و پیوسته در تکاپو و
جستجو است…از نظربازی عاجز است و از تماشای صرف بیزار.از جهش نمی ترسد
و همواره بی گدار به آب می زند…”
شایگان خودباوری فرهنگی را در کنار مقایسه فرهنگی برای رشد و شکوفایی به کرات بیان می کند.مثلا گاندی را نماینده آسیایی چنین خودباوری می داند و مائو را فاصله ای از این حس خودباوری:
“گاندی نوعی جوکی بود و مائو نوعی محتسب…یکی جامعه را از بیرون می خواهد تغییر بدهد،دیگری انسان را از درون،یکی به ظاهر می پردازد و دیگری به باطن،یکی به زور روی می آورد و دیگری موجب شکفتگی می شود.جنگ بین این دو،جنگ بین دو دید،دو برداشت از واقعیت،دو نحوه حضور،به عبارت دیگر،جنگ بین معنویت آسیا و سیطره غرب است.”..
و یا درباره زبان فارسی و مواجهه آن با جریانات زمانه می گوید:
” اگر رسالت زبان فارسی این بوده است که آیین حماسی پهلوانی،وعده دیدار معبود ازلی و حالات وجد و سماع را از زبان فردوسی،حافظ و مولوی به ما
برساند،رسالت خود را چنانکه باید و شاید انجام داده است و کلیه قالب های لازم و مضامین ضروری را برای این منظور فراچنگ آورده است.ولی اگر از زبان
فارسی بخواهیم که گرفتاریهای کانت و درد هگل را بازگوید و بویژه محتوای پریشان همه علوم جدید را،که از بطن فرهنگ آشفته غرب به صورت هزاران جرقه
فروزان پراکنده شده،برگرداند،آنگاه از آن چیزی را می خواهیم که در توانش نیست.زبان فارسی،زبان اجمال است و اشاره و نه زبان تفصیل و تجزیه”.
موارد فوق تنها گذری از تاثیر تاملاتی بود که از داریوش شایگان در مسیر زندگی خود داشته ام و می خواستم یادی از این معلم بزرگ اندیشه داشته باشم و در فرصت و مجالی دیگر درباره او بیشتر بنویسم و یا صحبت کنم…دو روز پیش داریوش شایگان متفکر و کاوشگر اندیشه ها درگذشت.لازم است که رحلت هر اندیشمندی را به منزله ادامه راه اندیشه تلقی کنیم،برخاسته از همه کسانی که به رونق کثرت منسجم ما و اندیشه ورزی های ما یاری رساندند.ما راه هموار شده از اندیشمند را ادامه خواهیم داد،نه صرفا راه نظریات او را…یادمان باشد که هر کاوشگری چراغی است که گام های اخلاف را سریع ترمی سازد نه اینکه همیشه درجای پای او قدمی گذاشته شود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.