زمین لرزه(زلزله) و فلسفه…معین کمالی

فلسفه ای برای زلزله…
زلزله رخدادی است که در کنار هر رخدادشناسی دیگر تعریفی سیال و چشم اندازمحور(perspectivism)را طلب می کند…چشم های تک سویه و مشاهدات-سخن پراکنی التقاطی(eclecticism) باز در زاویه مشاهده-ای قرار دارند که هنوز اصالت آن زاویه را در جریان روایت آنچه می گویند به ظن مبتلا می دانند و گاهی هم با اعتبارات پدیدآمده از جامعه آموزش محور خود چنان صریح و چارچوبی سخن می گویند که گویی در اعماق ناخودآگاهشان به آن مسئله باور دارند! اما شاید یقینمندانی هم باشند که با طرح پروژه ای،علوم انسانی را به انتاج می کشانند،همان مهندسان خط کش به دست و نقاله کشی که فارغ از هستی شناسی وجود دوگانه خویش-دانش به تنظیم پایان نامه ها و دروس مدرسه و دانشگاه ،بودن و شدن ها را در”نمودارگردشی” پاره پاره کردند…اما شاید اینگونه تحلیل های تک سویه و یا التقاطی در پدیدار خویش به ساحت نارسیسیزم(خودشیفتگی) و برده بودگی تعلق داشته باشند!
حال سوال از اینجا آغاز می گردد که چرا زلزله! پاسخ ها یک به یک جریان دارند…ره جویان سماوات می گویند:زلزله بلای آسمانی است که برشهری نفرین شده نازل می شود و گناهان مردمان را پاکسازی می کند! طبیعت گرایان و ساینتیست ها آن را نوعی تغییرات وابسته به طبیعت تلقی می کنند،التقاطیان هم گاهی به نعل می زنند و گاهی به میخ…اما صحت و یا درستی هر کدام از آنان باز وابسته به زاویه و سکویی است که بر آن ایستاده اند و هیچ محورمشترکی جهت مصالحه وجود نخواهد داشت مگر با مدارا،کوتاه سازی و واپس رانی خویش به نفع دیگری مانند کسانی که با زاویه مشاهده ای گفتمان دموکراتیک در پی ایجاد یک اصل هرس شده قراردادی می باشند…اما براستی در وضعیت هستی شناختی خویش زلزله چگونه تلقی می گردد!

بررسی شیوه ادراک چرایی زلزله در انگاره آدمیان…
انسان در هستی شناسی خویش “درمشاهده” قرار دارد.مشاهده کردن نه،مشاهده شدن نه،منظور نه بحث ساده انگارانه سوژه-ابژه بلکه نوعی مشاهده بودگی است که “وضعیت غیرمشاهداتی ” متعلق به ساحت نیستی است…مشاهده جریان هستی ما می باشد بی آنکه صرفا به روش های آن وابسته باشد…مشاهده در هر بعدی از ما وجود دارد و لحظه ای غفلت ندارد…هنگامیکه نظریه ای می سازیم،هنگامیکه تجربه ای را مرور می کنیم،هنگامیکه خواب یا رویا می بینیم،هنگامیکه مدعی شهودی هستیم و تا حتی هنگامیکه در رد چیزی اقدام می کنیم از هر طرف در مشاهده ای قرار داریم…این مشاهده مربوط به عاملیت امری جوهری یا عرضی و یا روشمندی نیست بلکه چیزی است که هستی خود را در آن می یابیم(مشاهده را در مقالات دیگر توضیح داده ام) …آنجا که رازی را در ساحت نیستی جستجو می کنیم باز در حال مشاهده ای هستیم…اما تراژدی هستیمندی ما در فضایی جنایت پیشه،برده گرایانه در حصار تمدن هایی ظهور می یابد که زوایای مشاهداتی آدمیان،خود را به مثابه حقیقتی تعریف می کنند و از رانه امیال خویش ده ها معنا را به سازوکارهای دفاعی ایگو پروار می سازند…ایگو همان “من” است.منیتی برخاسته از اراده و امیال تنظیم شده زاویه مشاهده ای اشخاصی که خود را واقعیتی محض معرفی نموده اند و نظام برده داری را در هر دورانی به شیوه ای نو پایه ریزی می کنند…آیا می خواهید بگویید که انسانی آزاده هستید که در زاویه مشاهده نظام سرمایه داری و درکمی گذشته تر سوسیالیسم حضور نداشته اید! آیا هنرتان،فلسفه زیستنتان را به آن مشاهده های تک سویه نسپارده اید! آیا ذهن شما گرفتار دغدغه نان و نام این طرحواره ها نیست!آیا فشارتورم و گرانی،مشکلات خانواده و فرزند پروری در وجودتان به این ابعاد برده صفت مجهز نگشته است!آیا ماهیت شکایت پیوسته تان از زمامداران سیاست و حکومت و انسانیت همه از انفعال و وابستگی برده وارتان به یک زوایه مشاهده ای “کسی به فکر ما نیست” برنخاسته! اگر مبنای هستی مشاهداتی ما قرار است در کنه تمدن خویش عزت نفس،آزادگی،حس توانمندی در پیشبرد کد وجودی خویش و عشقی راستین باشد و آنگاه بگوییم،کسی نبوده که آنها را به ما بدهد،چه تفاوتی با احساس برده گی خواهد داشت! انسان امروز(از دیروز خبر ندارم)خود را در برابر انبوهی از مشاهدات می بیند که با تلون بسیار،هرکدام،هر دم ما را بسوی خود می کشاند و هویت ما را به ۷۰تکه تقسیم می سازد…اما همه اینها مانند یک تلویزیون رنگی ۱۴ اینچ است که با جعبه کوچک و محدود(زاویه تک بعدی مشاهده) صدها برنامه مشاهدات دیگران را پخش می کند و زمانی که فرد از پای تلویزیون بلند می شود خود را هیچ کس به غیر از تماشاگر نمی بیند…اضطرابش افزون می شود که هنرپیشه آن شود اما آن را از خود دور می بیند و باز در انتظار مفید بودن در این نظام تک سویه،زمان را به ترس از حرکت عقربه های ساعت مبتلا می سازد…این هستی مشغول در صحنه محدود مشاهده تک بعدی دیگری با هزارنقش مانند عروسکان خیمه شب بازی که امروز دارای “کوک خودکار” هستند ظاهر می گردد…اما چنین مشاهده تک بعدی ربطی علی و مستقیم به اشخاص سیاست گذار ندارد…بلکه پدیداری است از روایتی پر برخورد و جریان ساز که از زاویه مشاهداتی پیشین و بینش های نوین سربرآورده و انسان را به تک ساحتی بودن دچار ساخته است…
زاویه مشاهده علمی و انحراف مساله هستی!
مشاهده علمی تنها از آن انسان های برون گراست…انسان هایی که هر پدیده ای را با اصول شفاف سازی،آمار و همگانی بودن،کشف قانون کلی،پایا بودن و قابل ترجمه بودن طلب می کنند…اینان کسانی هستند که به سرزمین رازها تعلق ندارند و هر رازی برایشان درک معطوف به خود ندارد بلکه در پی شکار آن هستند و احترام راز را نگه نداشته و به عریان سازی آن دست می یازند…آنها فهمی فراسوی آنچه که می بینند،تکرار می شود،تکثیر می شود و تحول می یابد ندارند…آنگاه با این انگاره گاهی درباره فلسفه جهان هم نظر می دهند بی آنکه از مسئله فردیت و فهم روایت مندی درون نگرانه شخصی مطلع باشند و یا زحمتی برای فهم آن به خود بدهند…علم روانشناسی رفتار و فرآیندهای ذهنی را با تفکیک شخصیت ها،خلق ها،اختلالات،با آمار و ارقام کمی و کیفی بر پایه تحلیلی برون گرایانه،تلفیق شده و مهندسی شده آنهم به شیوه ای التقاطی از رویکردهای مختلف توضیح می دهد…علم پزشکی شاید مسخ شده ترین دانش امروز باشد که با ارادت عظیم خود به جسم انسان هرچه که در هستی باشد را به کمبود ویتامین و فیزیولوژی ماشینی بدن تقلیل می دهد…اما چرا علم در حضور فلسفی خویش انحرافی برای مساله هستی مطرح می شود؟ مثال:زبان علم درباره خورشید می گوید “ستاره ای است در کهکشان راه شیری که از پلاسمای داغ و میدان مغناطیس قدرتمندی ساخته شده است که جرم آن ۳۳۰ هزار برابر جرم زمین است”…این اکتشافات علمی که بسیار با جاذبه خویش به رشد بشر یاری رسانده است نمونه ای جالب از تسلط ما به هستی خویش است اما وضعیت هستی ما در عمیق ترین لایه های خود نسبتی با این تحلیل نمی یابد…زبان شعر می گوید “خورشید روح زندگی است،نور بودن است ،بدون او ظلمت ما را خواهد کشت…” این زبان همان چیزی است که در نزدیک ترین و خالصانه ترین وضعیت هستی درباره خورشید می دانیم،نه آن رابطه ای را که با پلاسما و هلیوم داریم! مراجعی که به روانشناسی مراجعه می کند با همدلی و همدردی تنیده شده در هستی دانش محور روانشناس خود را رساتر و عمیق تر در می یابد تا زمانی که روانشناس او را در طبقه شخصیت و اختلالی جای دهد و درصدد آچارکشی او برای تغیییراتش باشد…پس علم مشاهده ای است در زاویه خاص خویش که جلوه ای از وضعیت هستی شناختی ما می باشد و دست به تفسیر آن می زند، وحاکمیت آن با وجود شفافیت بخشی و هموارسازی راه،بدون درک هستی شناسی اش ما را به بیراه های غیرهستی شناختی می کشاند…

زاویه مشاهده ای گناه انگاری سماواتی و واپس رانی علمی!
انسان مذهبی زمانه ما تفاوت های بسیاری با انسان دورانی که امروزه آن را دوران اسطوره پیشاتاریخی می دانیم دارد…برخی از این انسان ها آنقدر به قوانین پزشکی و فیزیک-مهندسی گرایش دارند که ممکن است بالاترین تحصیلات علمی داشته باشند و هنگام مریضی در انتظار ۳ماهه زمان ملاقاتی از پزشک یا جراح باشند…اما هنگام درماندگی روحی اعتقاد به گناه کار بودن و یا درگیر مفاهیمی باشند که هم خارج از دنیای علم است و هم خارج از سرای رازوارگی های جهان…برای آنان راز معنای پنهان بودن(secret)دارد،نه معنای وادی سلوک آمیز(mystery)…آنان مانند دانشمندان نیزبه شفافیت و تعاریفی مشخص اعتقاد دارند اما آن را منسوب به مشاهده خود نمی دانند بلکه مربوط به ناظری قوی تر از خود می دانند که آنها خود از طرف آن ناظر سخن می گویند و صراحتا رخدادی مانند زلزله را با طرحواره خویش به مجازاتی سماوی نسبت می دهند…این کار مردمانی است که شاید در مقایسه با انگاره فیلسوف یا عالمی که بر پایه هستی شناسی و معرفت شناسی به این اصل رسیده است منافات داشته باشد…اینان دستاوردهای علمی خود را در زمان بحران واپس رانی می کنند و تبیین های رشد پیش عملیاتی پیاژه را مبنی بر تفکرجادویی و همادبینی به کار می گیرند و زندگی وابسته به علم را پوچ،ناکارآمد و در مجموع واپس رانده می کنند…

هستی شناسی زلزله…
آیا لحظه ای که از لرزش شیشه های خانه تان به وحشت می افتید و لباس گرم و فرزندتان را برای بقا خویش به بیرون هدایت می کنید با زمانی که وحشت زلزله خوابیده است یکسان دست به تحلیل و شناخت آن می زنید؟ پس از پایان بحران ذهنتان آنقدر درگیر تلون افکار است که وضعیت خویش را در لحظه بحران تنها با یک حکایتی پایان یافته از ترس و هیجان تعریف می کند…گاهی آن را به مسخره می گیریم گاهی هم ترس آن را در خود مزمن می سازیم…از قانون طبیعی گسل های تهران و ملارد و فشم حرف می زنیم و بعد بحث می کنیم که این امربلایی از سر گناه است یا رخدادی است طبیعی! نزاع می کنیم که این چیست و چرا هست! اما هنگامیکه سبک هستی خویش را در روایتی منسجم از زندگی خویش از روابط،الحان،محیط،تربیت،هوش،اراده ورزی ها،پاسخ به جبر و اختیار(کثرتی جاری)که همه در سرنوشت ما دخالت دارند با منشی خودکاوانه می جوییم،در می یابیم که زلزله شدید سرنوشت خانمان براندازی را پدید می آورد و دیگر ذهن ما با تفکر روزمره از مرگ خود یا نزدیکان توجیه و تفسیر نمی گردد،زندگی دیگر براحتی در جریان نیست زیرا همه هستی ما به چالشی عظیم گرفتار می شود…چیزی شبیه صحنه جنگ پدید می آید اما شاید حماسه ای در آن ساخته نشود…
“مرگ دیگر انکار نخواهد شد.ما مجبور می شویم آن را باور کنیم،مردم می میرند،و نه دیگر یکی یکی،بلکه انبوه…”(فروید)
برخورد عرفی،دانشمندانه،گناه انگارانه در لحظه چنین بحرانی با رانه هستی جویی و هستی شناختی به کناری نهاده می شوند و تنها جزیی از آن کثرت جاری می گردند…آنگاه که بقا به جوشش می افتد و ساختمان های بلند فرو می ریزند،راه های شهر برای فرار به چنگال سهمگین قفل ابرترافیک و سم غبار و آتش گرفتار می شوند،در می یابیم که روزگاری در هستی خویش می خواستیم آزاده،قوی،مسلط و با عزت نفس و با نیروی سرشار از رشد،عشق و سعادتمندی زندگی کنیم(کلماتی مشترک که فرض می شود فارغ از نژاد،جنسیت،قومیت و سن و سال همه به آنها محتاجیم)…اما آنجا که به جای پاسخ به این چرایی نیازمند هستی جویی و زندگی نوردی بودیم،خود را به تقلیل سوال چگونه و چطور کشاندیم و آنقدر در نقش های مختلف ظاهر گشتیم که یادمان رفت چرا هستیم…خانواده ساختیم تا رسم عزت نفس و مولد بودن را رشد دهیم اما با محدود ساختن فردیت یکدیگر به قراردادهای برخاسته از عقده های خویش با آمیزش جنسی و تلقین امور قراردادی زاییدیم اما مولد و با عزت نبودیم…این قراردادهای برده وار را در حصار چگونه زیستن ها چنان پروار ساختیم که غیرت حمایت از آزادگی،عزت نفس و مولد بودن را به تعصب وهم آلود دوست داشتن ها و دوست نداشتن های خویش واپس راندیم…خانواده را با این انگاره زشت تعصب آلود محصور ساختیم و از چرایی هستندگی و وجود آن سرباز زدیم…این حصار طلبی و خودشیفتگی ما را از غیرت(درک غیر) بازداشت، خانه هایمان را کوچک نمود،دیوارها بلندتر شد،باغچه ها پوشیده شد،ماشین های شخصی عینک سیاه همزیستی شدند،شهرسرشار از سودجویان سازه و دلار گشت و منفعت مالی و مصلحت اجتماعی و سیاسی از ناب هستی شناختی انسان ها سبقت گرفت…
لحظه زلزله فرا می رسد…دیوارهای بلند که از سر تعصب و بدگمانی و ترس و ناامنی و حصارطلبی،ساخته بودیم بر سرمان خراب می شود.ماشین هایی که کوری ما را از زیستن طوطیان و کبوترهای شهر تضمین می کردند در قفل ترافیک مچاله خواهند شد و خودشیفتگی روانی ما در تمامی جریان بودنمان که در پی اثبات خویش به دیگری بود و ودیگری را تنها تکریم منفعت طلبانه می نمود امروز باید در تجمع و تراکم ورود منفعت جویانه به عرف های تمدن آلودش حسرت آزادگی و دویدن را در ثانیه ای مشاهده کند…
اما زلزله رخدادی طبیعی است که در بخشی از گذار صدها سال هستندگی انسان ظاهر می گردد و مرگی شریف برای شرافتمندان و مرگی ناشریف برای کسانی است که چگونگی را بر چرایی ترجیح دادند و همیشه گفتند دیگران با ما چه کردند!
زلزله های پراکنده این روزها نشانه هایی هستی شناختی است از اینکه بدانیم چه هستیم و چه خواهیم بود…نه درس عبرتی است مانند ناصحان محافظه کار و نه نشانه طبیعتی ساده برای انسانی که با احساسات و هیجانات و طبیعت ثانویه و “آگاهی محور” هستندگی دارد…بلکه پرسشی است از آنچه که هستیم…شاید زمانی است مناسب برای درک آزادگی خویش،درک شرافت در مسیررشد دیگری(غیرت)،فراتر رفتن از هر چگونگی و پرداختن به چرایی…و ادراک حیات نه به منزله زندگی روزمره بلکه شکوفایی برخاسته از زندگی نوردی…ما بیش از هر تخصصی نیازمند بازگشت نیرومند پرسش چرایی به جای چگونگی تخصص گرایانه هستیم…ما نیازمند بازگشت هنر به مثابه فضیلت و نه تکنیک و آرت هستیم،ما نیازمند تحول هستی شناختی شعر به جای زبان سرد تطبیق یافته و بلاتکلیف علوم فلوچارتی هستیم…شاید…اگر طبیعت زمین ما را در خود کشید با سرافرازی به مرگ آری می گوییم چون امید داریم که آیندگان بر خرابه شهر ما راهی نو پیش خواهند کشید چون ما آغاز کنندگانیم،اگرچه دیر باشد …و اگر طبیعت ما را به هستی خویش زنده نگاه دارد پس باید قهرمانانه شکوفایی هستی خویش را پیشه کنیم و زندگی وابسته به چگونگی ها را با رسم زندگی نوردی کار و هنر با درک زمان نوروزی و نه زمان طولی و خطی تعویض کنیم…آنچه که دریافتم این است که راه زندگی باز است چه باشیم و چه نباشیم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.