پیکر تراشی رسمی برای شدن…جمشید مرادیان و معین کمالی

کمالی:
روانکاوی نوعی پیکرتراشی است.ما در اینجا کاری نداریم که چه تعاریف سلیقه ای و یا سازمانی از روانکاوی می شود چون ماهیت هر سازمانی و هر تعریف مدلول گرایی با وضعیت هوشیاری ارتباط دارد و این در حالتی است که روانکاوی با ناهوشیاری در ارتباط است و سازوکارهای برخاسته از هوشیاری را مورد افسون زدایی قرار می دهد.روانکاو تلاش می کند تا با تراشیدن زایدات زاییده شده از مکانیزم های دفاعی ایگو راهی برای دست یابی به هسته ناب تر درون هموار سازد.طرفداران نظام های رشته ای و تفکیک کننده ساحت نفس انسانی گاهی طراحان بی احساسی می شوند که فارغ از کنه و هسته درونی انسان ترسیمی بی ربط را ارایه می دهند و با انواع نام های روانشناختی و فلسفی آن را زینت می دهند.کار اینان مانند ساخت مجسمه ای است فارغ از درک ذات سنگ و یا چوب! جمشید مرادیان که امروز رهبری سمپوزیوم های بسیاری را بر عهده داشته و در فضایی بین المللی حضور هنری خود را پدیدار کرده از فراز و فرودهایی برخاسته که اشکال معرفتی خود را در آنها یافته و امروز به پیکرتراشی رسانا در میان شاگردان و دوستدارانش تبدیل گشته…

مرادیان:
صحبت شما من را به یاد “برانکوزی” مجسمه ساز رومانیایی ساکن فرانسه انداخت که ایشان زواید بیرونی پیکره انسانی را می تراشید و دست آخر از جمجمه انسان به یک بیضی می رسید و اعتقاد داشت که این مجسمه خالص ترین مجسمه از سر انسان است.متعاقبا وی را متهم کردند که مجسمه سازی را به صورت ماشینی تک سیلندر درآورده است،فکر نمی کنید ممکن است روانکاوی را هم به این اتهام محکوم کنیم!
در ابتدا می خواهم بگویم که علت اعتلای هنر یونان باستان را بسیاری اینطور قلمداد می کنند که علت این اعتلا قرابت هنرمندان و فلاسفه با یکدیگر بوده است.در امری که شما مطرح می کنید به نظر من قرابت زیادی وجود دارد بین یک پیکره تراش و یک روانکاو برای اینکه آنها از سطح قضیه عبور می کنند و به عمق و جان جامعه نفوذ می کنند و با اعتقادی که دارند به تغییر ارگانیک جامعه می پردازند.این همان تفاوتی هست که بسیاری از دیدگاه های روانشناسی با روانکاوی دارد.اگر ما بخواهیم این دو را در یک ترازو بزاریم روانکاوی بخش سخت افزاری قضیه را حمل می کند،به زیرساخت هایی توجه دارد که می تواند در طولانی مدت رهایی را به ارمغان آورد،روانکاوی چیزی است که اتفاقا هنر هم در آن دخیل است.هنر هم این بار را به دوش می کشد تا بتواند به صورت ارگانیک و عمیق تغییری را در جامعه ایجاد کند تا جایی که محرض می شود که جامعه مدنی در فقدان هنر نابود خواهد شد.یادمان باشد که شیلر با صراحت می نویسد که شرط اقامت در جامعه مدنی عبور از پل زیبایی شناسی است.ما اگر تلطیف رفتاری نشویم و اگر عقل انتزاعی رشد نکنه و اگر نهادهای مدنی ضرورت های حضور هنرمندان و روانکاوان را فراهم نکنند آنوقت خبری از باورهای عمیق در جامعه نخواهد بود.مثل گفته های نوالیس و یا هردر که می گفت که روزگار فرزانه را فلسفه ای نیست،اگر جامعه فرزانه بشود فلسفه کار خودش را انجام داده.وظیفه هنر و وظیفه روانکاوی به در آنجایی تمام می شود که افراد جامعه طوری بار آمده باشند که در حریمشان چیزی به خطر نیاافتد.اگر کربه های خیابان از شما می ترسند،اگر سگی با دیدن شما به سوراخی پناه ببره و اگر شما نمی توانید به پرنده ها نزدیک شوید اینها همه گناه شماست.هدف هنر،هدف روانشناسی و هدف همه علومی که به انسان می پردازند این است که شرایط رسیدن به این والایی روح را ایجاد کند و این تلطیف،امنیت و فرزانگی را رهبری کند

کمالی:
لازمه رشد روانی و شناختی هر جامعه ای گذر کردن از مراحل پیشین خود است.گذشتن از تعاریف خوب و بد های تحمیل شده از مجازات ها و پاداش ها،گذشتن از هماد بینی ها و دلیل تراشی ها،گذشتن از بیان ضعف ها به زبانهای توجیه گر،اعتلای شخصیت به تفکرات انتزاعی و درک کدهای وجودی و یا ادراکی کلی تر و رساتر نسبت به خود و جامعه… که همه آنها نیازمند حضور شهامت وار در صحنه زندگی است.یعنی نترسیدن از ترس ها،پیش رفتن در پذیرش سیمپتوم ها(نشانگان روانی) و داشتن منش درمان ناپذیری و راه حل ناپذیری سریع پیش از پذیرش کد وجودی خویش.این شهامت همان چیزی است که هنرمندان و فیلسوفان راستین بدنبال آن هستند.هنرمند هراسی ندارد که ترس خود را بیابد و آن را تصویر کند و فریفتارها و افسون های زندگی را مچ گیری کند…روانکاو و هنرمند همسفرانی هستند که کارشان حضور پیوسته در این شهامت است،شهامت حضور در هراس ها،حضور در حیرتها و غم ها و برپا سازی شادیها و ترویج زندگی نوردی.جامعه فرزانه جامعه کسانی نیست که از مواجهات خود ترس را یافته اند و بر ترس های خود محافظه کاری ساخته و نام آن را تجربه گذاشته اند.جامعه فرزانه جامعه انسان های با شهامت در جریان رشد اجتماعی،مدنی و فردی است…من آنچه را که دربسیاری از کارهای شما دیده و شنیده ام نوعی والایش و یا تصعید رنجهای شما بوده،گویی جایی که رنجها می توانست یک انسان را منفعل و افسرده سازد به برافراشتن پرچم هنر وادار کرده…

مرادیان:
با شما از زخمی سخن خواهم گفت برآمده از نیزه های نادانی و همه قربانی آنیم،اینجا کسی دوستدار حقیقت نیست،همه خواستار مصلحت اند(بیضایی) یادتان باشد که ما در جامعه ای بالیده ایم که همگانش دوستدار مصلحت بودند.کانت می گفت برای معاصرینتان کاری نکنید که مورد تاییدشان باشد،بلکه کاری کنید که مورد نیازشان باشد،ضرورت جامعه را معنا کنید.ماکسیم گورکی جمله ای داره که می گوید:هنر آیینه ای است که در کنار جاده زندگی حرکت می کند،هر چه که در این جاده اتفاق بیافتد در این آیینه منعکس می شود.منعکس کننده اش چه کسی است؟هنرمند.کدام هنرمند؟هنرمندی که نترسد.آزادی جزء غیر قابل تفکیک هنر است.کانت می گوید هنر دختر آزادی است،گوته می گوید اگر آزادی نباشد دسترسی به خدا هم غیر ممکن است.هنرمندی که در پی مطرح شدنه،هنرمندی که در دنیاهای مجازی پیوسته در حال معرفی خودشه،هنرمندی که به دنبال پوله،واقعا همه اینها باعث شده که هدف هنر گم بشود.من هم وزن مجسمه های خودم کتاب خوانده ام،من یقین دارم که ۵۰ سال دیگر منتقدین و مخاطبان از چیزهایی که من نساخته ام پی خواهند برد که من کجا و در چه زمان زندگی کرده ام.غیبت که عدم نیست،غیبت نبود حاضره،یک چیزی در کارهای من غایبه،یک روزی هنرمندان بعدی این غیبت را پیدا خواهند کرد.من همیشه به شاگردانم می گویم که چیزی را بسازید که بتوانید نمایش دهید و اگر نتوانستید نمایان کنید پس نسازید تا آیندگان از آنچه که نساخته ایم بدانند که ما کجا بوده ایم.شما سوابق و کارهای من را ببینید که من ۵۰ سال در جاهای مختلف ایران و جهان کار ساخته ام اما سفارت فرانسه به خاطر اینکه من پول کافی نداشته ام به من ویزا نداد…

کمالی:
این همان پلشتی های حاکمیت تک کلمه ای مانند نظام سرمایه داری است که جایگاه آدمها را با میزان سرمایه مالی آنان می سنجد،چیزی شبیه همین وضعیت است که رنج وارد شده از نبود آزادی باید تکلیف خودش را روشن کند تا یا راه یاس و تسلیم را انتخاب کند یا راه هنر را.در واقع این زخم ها که شما توصیف می کنید همان جوشش های شما برای بیان این دردها در کارهای هنریتان بود که با وجود تکرار فقدان این آزادیها اگرچه بسیاری از مجسمه هایتان را به دست غیاب سپرده اید اما به جای آن شعر و تدریس را به ساحت هنر وارد کردید،هرگز از کار دست نکشیده اید و هرگز کوه نوردی هفتگی خود را از زندگی نوردی جدا نکرده اید…روانکاوی دانش ورود به ساحت غیاب است که ناخودآگاه نام دارد و نه آنچه که مستقیما در زندگی روزمره بی واسطه دیده می شود.کشف ناخودآگاه هنر در آینده بر عهده کسانی است که نیروهای غایب واپس رانی شده و رازناک را جستجو می کنند،شاید کسانی از نمایان نبودن حضور کامل خود شکایت دارند اما حقیقتی دیگر هم وجود دارد که غیاب خود مطلعی خواهد شد برای رشدی والاتر و یا روشن تر در زمانه ای که زمانش فرا رسیده باشد.رنجهای در نبود این حضور نهفته اند که مجالی برای بروز ندارند و اینجاست که تراژدی جنین خود را آماده زندگی سازی می کند.شاید در نگاه یک انسان روزمره تفاوتی بین رنج و درک تراژدی وجود نداشته باشد،اما هنرمند است که تراژدی را بر مصیبت ترجیح داده تا موجودیتش چه به لحاظ غیاب و چه به لحاظ حضور رسم هستی شناسی دیگری گردد.مصیبت گرایان به بدبختی و فلاکت و انفعال می رسند و تراژدی اندیشان به معنای رنج ها و زخم ها در ابعاد روایت ناب تر زندگی. تراژدی می گوید:هر رنجی یک جدیت،یک قدرت نوین،یک حرکت عمیق تر را چه در زمان هستی خویش و چه در میراث خویش به جای خواهم گذاشت

مرادیان:
زمان زیادی برد تا من برای رنجم معنا پیدا کردم،زمانی که این معنا را یافتم دیگر این رنج رنجم نداد.هگل میگه تراژدی وقتی صورت واقع می گیره که حقی در برابر حق دیگر قرار می گیره.من هنرمند جامعه ای هستم که در حال گذاره و هر گذاری نسل گذار را در دامن خودش داره،این دوران گذار در جامعه من بسیار طولانی شده،در جامعه گذار انسان هایی بوجود می آیند که گذشته را قبول ندارند و برای آینده هم برنامه ای ندارند.حال ببینید هنر در این وضعیت چه دشواریهایی را پیش روی خواهد داشت .با وجود این دشواریها وجه بین المللی مجسمه کشورم را به دوش کشیدم و ۱۸ بار در کشورهای مختلف با هزینه و تلاش خودم کار ساخته ام،هیچ حمایتی شامل حال من نبوده.شما در مجله گلستانه آقای قره باغی نقد کارهای من را در چین که برگشته بودم و مدال بین المللی که گرفته بودم و در اینجا هیچ توجهی به آن نشد،در آنجا من نوشته بودم که مسیر بازگشت همیشه برایم غمبار بوده است چرا که تکه ای از جانم را در سرزمین هایی جا می گذارم که هرگز دیگر میسرم نمی آید که حتی به دیدنشان بروم…هنگام بازگشت هیچ استقبالی در انتظار من نبود چون نه توپی به دروازه وارد کرده بودم و نه آهنی بالای سرم برده بودم آخر من مجسمه سازم!من تماس گرفتم با انجمن مجسمه سازی و گفتم من برگشتم و آنان در جواب من گفتند مگر کجا بوده ای!
ما باید شهامت داشته باشیم تا این غربت را معنا کنیم،این ظرف جان می خواهد،روزی به مادرم گفتم مگر ویار کرگدن گرفته بودی! چرا اینهمه بلا به سر من آمده ! اما من هنوز راهم را باز می کنم و می روم جلو بازهم جلوتر…تراژدی اینجاست که باید صورت واقع پیدا کند.هنر راه میان بر ندارد،باید صبورانه کار کرد،باید عاشقانه از خیلی چیزهامون بگذریم…
در فضای مرده این شهر
حلقه های عشق بودند دانه های گرد باران
بر دمیدن را ندا بودند پر گشودن را صفا بودند
های های گریه هامان را صدا بودند
ریزه های مست غلتان
بوی باران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.