ایمانوئل لویناس در متن مشاهده…معین کمالی

لویناس و منظر مشاهده

هنگامیکه از مشاهده می گویم آن را مبنایی می دانم برای پرداختن به امور نفسانی،فلسفی و روانکاوی که تفاوتی بین آن سه قایل نیستم…و تز جداسازان آنها را می گذارم به حساب عدم درک تحول استعاری مقولات و مفاهیم…در اینجا هدف من توضیح یکی دانستن و یا جدایی آنها نیست و آن را به نوشته ها و مقالات دیگر و مجالی دیگر ارجاع می دهم و تا حتی هدفم توضیح مبسوط فلسفه مشاهده نیست زیرا که آن رساله ای مفصل است.در اینجا تنها مقصود من پرداختن به اندیشه های ایمانوئل لویناس بر اساس اصل مشاهده می باشد…
آنچه که خوانندگان در بیشتر نوشته های اینجانب مشاهده می کنند حضور گسترده سه نقطه در پایان بیشتر جمله هاست که دو هدف را دنبال میکند اول پایان دیکتاتوری “نقطه ” که بیان گر تعریفی کامل از چیزی است و دوم گسترش و تفسیر جمله توسط خود و یا خوانندگان متن…در اینجا لازم است که بگویم اصل مشاهده نیازمند ذهنی پیوسته در مسیر شدن هاست پس اذهانی که به بودن ها و داشتن ها دل خوش اند راهی برای ورود نخواهند یافت…
نکته اول نقدی درباره مشاهده گری دانشگاهیان:
بارها دیده ام و شنیده ام که بسیاری از کسانی که به اصطلاح تنها با داشتن مدارک دانشگاهی و یا منصبی چون عضو هیئت علمی خود را مرجع و یا صاحب نظر فلسفی و یا علوم انسانی می دانند،با خوانشی ناقص و دور از دغدغه های جدی درباره همه چیز مقاله و مطلب می نویسند و یا بر اساس سفارش و طرح موضوع توسط دیگران اقدام به گفتار و سخنرانی می کنند.اگرچه دانشگاه و به طور کل دستگاه های آکادمیک نهادهایی نظم دهنده و قوام بخش برای دانش و تفکر هستند و مزایای بسیاری در آن دیده می شود اما دلایلی هم وجود دارد که نشان می دهد این نهادها در برخی موارد نسبتی با تفکرات عمیق-دقیق و یا زایش آنچه که باید باشد ندارند…یکی آنکه دانشگاه به خاطر ایجاد تحدید زمانی دانشجو را در حصار زمان تحمیل شده قرار می دهد و با ارایه زمانی تلقین شده و بازنمایی شده طرحدانی را بنا می کند به نام فرصت گذراندن دوره…می خواهم بدانم که چگونه خارج از توجیهات و سازکارهای دفاعی بانیان و شرکت کنندگانش تفاوت آن را با نظام بردگی دانش توضیح می دهند…نکته دیگر این است که دانشگاهیان مجبور به خواندن مطالبی هستند که نظام دانشگاهی به آنها ارایه می دهد و یا دانشجویان-محققین مطالبی را باید انتخاب کنند که با قوانین آن نظام در ارتباط باشد…هر دو عامل زمان محدود بازنمایی شده و چارچوب سازی درسی پرسش های وجودی و یا تمنای دانش را دچار تعلیق کرده و از همه جالبتر اینکه برای دانشجویان هویت سازی پر پرسشی مانند دانشمند،فیلسوف و یا محقق ایجاد می کند که به قول فوکو این سوژه سازی را کامل سازد…جالبتر آنکه بسیاری از کسانی که دارای سبک زندگی مطیع و سازشکارانه هستند و تمام روزمرگی خود را با پذیرش و تایید می گذرانند در دانشگاه ها رساله و یا مقالاتی می نویسند که طرفداری از شالوده شکنی-ساختارشکنی می کنند! درست مانند یک مرد ۱۵۰کیلویی که با خوردن چیپس، لمیده بر مبل همه بازیهای فوتبال را تماشا می کند و نام همه تیم ها و بازیکنان را می داند اما با بالا رفتن از ده پله به نفس می افتد… تصور من این است که اینان به خاطر زوایای ذهنی تسلیم شده و محدوده سازیهای مطالعاتی و اندیشه گری دارای طرحواره هایی سخت و زمخت می گردند که درک اصل مشاهده را برایشان دشوار می سازد،در واقع ذهنی که به پروپوزال،امتحان و کنفرانس عادت دارد به دشواری می تواند از مسایل عمیق وجودی خود پرسش و اندیشه ای بیابد…امیدوارم ذهن تک بعدی برخی افراد باعث نگردد که این نقد را به حساب مخالفت بنده با کلیت نظام آکادمیک تلقی کنند…
نکته دوم:اصل مشاهده !
باید بگویم که مشاهده به معنای عمل دیدن و یا اعمال حواس پنجگانه نیست.مشاهده شهود درونی و یا الهامات عرفانی نیست،روشی برای تحقیق،ثبت و مطالعه هم نیست.اگرچه می تواند همه موارد فوق را دارا باشد اما مساوی با آنها نیست…مشاهده “نمایش هستندگی است،”نمایشی که بدون آن هستندگی شناختی از خود ندارد و البته این هستندگی در این نمایش فریاد می زند:”من خود مشاهده هستم زیرا که راه دیگری وجود ندارد”…
یکی از ثمرات مشاهده این است که کسی نمی تواند منظرگرایی خود را تعمیم همگانی دهد و آنچه که از “کد وجودی” او برخاسته را حقیقتی مسلم تلقی کند… و یا با برداشتی شخصی از زندگینامه شخصیتی در پی معرفی او باشد…این عدم مجوز نه قانونی هنجاری است و نه تعیین حدود و ثغور،بلکه این امر وابسته به “کثرتی عظیم” در فضای مشاهده است که تک بعدی بودن را برنمی تابد و قراردادهای وضع شده هنجارین را کامل و ضرورتا مناسب تلقی نمی کند…اینکه بگوییم لویناس فیلسوف یهودی تبار و یا بگوییم فیلسوف پساهایدگری و یا به ملیت او اشاره کنیم،هر کدام از این منظرهای روایت گر تحدید و تهدیدی برای آنچیزی خواهد بود که فیلسوف مورد نظر ما (لویناس)تحت عنوان “من مستقل ” از “دیگری ” یاد می کند…پس شایسته است که پیش از ورود مستقیم و فرافکنانه با نظر به اندیشه دیگری زاویه مشاهده ای خویش را تعیین کنیم…
آنچه در این متن می نویسم نه فقط معرفی اندیشه های لویناس بلکه نوعی پرسش گری درباره فلسفه او برای پیشبرد مفاهیمی است که مشاهده ام مرا به آن وا داشته است…
پرسش در فضای لویناس:
“مساله با ماهیت من و ماهیت دیگری پیش می رود: دو ماهیتی مستقل از هم…اما آیا ارتباطی میان آن دو وجود دارد! تلقی ما از کلمه “ارتباط” چیست؟ اگر ارتباط را پیوند دو چیز بدانیم چه مشاهده ای از برآیند آن حاصل خواهد شد؟احتمالا چیزی است که پیوند نام دارد،که می تواند هر دو مفهوم را دچار واگذاری کند و خود پیوند را به صحنه بکشاند! اما بهتر آن است که پیوندی نباشد تا ارتباط به معنای حضور دو مفهوم مستقل من و دیگری ظاهر گردد…این همان چیزی است که لویناس می گوید!
من در طی مراحلی مانند بسیاری از نظریات تبدیلی و تبدلی به دیگری گذار نمی کند و یا دیگری در فرآیند جذب و دفع به “من” تبدیل نمی گردد پس هیچ خطی نیست که من را به دیگری و یا دیگری را به من برساند…اما درباره عشق…عشق مگر آن حل شدن و یا آن یکی شدن با دیگری محبوب نیست! باز پاسخ منفی است…عشق اعلان من است،اعلام وجودی من… و دیگری رونده ای است که معطوف به خویش حراک دارد…دیگری برای من هرگز من دیگری نیست که با شرح حال خویش او را همذات خود بدانم.اینجاست که من از سرزمین خود برای معشوق ایثار می کنم نه از مبدا دیگری!…حال اگر هیچ امکانی برای این یگانگی نیست پس چه تضادی در آن نهفته است،چه تناقضی میان آنها ستیز می کند؟ باز پاسخ می گوید:نه تضادی و نه تناقضی،نه چیزی پنهان و نه ستیزی در کار است…دو مفهوم مستقل، دو تنها و…مگر هر دو چیزی در دنیا که استقلال خویش را اعلام کرده اند باید دوست یا دشمن هم باشند! این تنها یک جدایی ذاتی است و نه فعل جدا کردن…اینجاست که من تنهاست و دیگری دوای تنهایی و یا درمان آن نیست…تنهایی قاعده وجودی من است و نماینده چگونگی وجود من در جهان…پس اخلاقی که پیوسته دیگری را می خواند و از دیگری توقعات خویش را می جوید چه می شود؟ گاهی پیش می آید که اخلاق خودش اخلاقیات را فرو می گذارد…اگر به توصیف دیگری می پردازیم هرگز به توصیف من توسل نخواهیم جست…پس اگر اخلاقی بنا باشد که بر تساوی و یا تضاد ویژگی ها بنا شود هم دیگری را در غیریت خویش نادیده می انگارد وهم من را در پیکره خودبودگی ام بیگانه می سازد…حال مساله عشق،ارتباط،اخلاق و هر مقوله دیگر چگونه با این استقلال کد وجودی خویش را می یابند؟…

اخلاق

در تاریخ بسیار درباره اخلاق سخن رانده شده از اخلاق معیشت اندیشی تا اخلاق تعالی جویانه،هر ایده اخلاقی بر پایه معرفتی صورت گرفته و معرفت لویناس اخلاق به نفع دیگری است.کار فلسفه تشریح اخلاق است و اخلاق حق زندگی دیگری است.آیا حقوق انسان دیگر در اندیشه او مطرح است؟ شاید! اما عمیق تر بگوییم حمایت از دیگری، زیرا که حق گاهی تعریف پذیری بی از درک موجودیت تام دیگری است.پس حقوق انسان به نفع موجودیت انسان ورود کمتری به ساحت اخلاق دارد.اخلاق بسوی خداوند نیز اینچنین است که نه اساس حق خداوندی بلکه به معنای بسوی او به عنوان دیگری مطلق حرکت کردن است.حرکت بسوی او بی پایان است اما تجربه ای مطلق گرا است انجا که من از خویش بسوی دیگری در راه است در اولین قدم های خویش او را در سیمای دیگری می یابد.ما به دیگری زنده ایم و نه با دیگری! ما تا زمانیکه مسئولیت خویش را ” در سوی دیگری” داریم در حیاتی اخلاقی زندگی می کنیم…جنگ ها،خیانت ها،نژاد ستیزیها همه برگرفته از نبود اخلاق در راه دیگری است…
اما آیا فردیت مبتلا به کژی است و تنها ره پویی دیگری است که اصالت اخلاق را می نمایاند! اگر بگوییم فردیتی وجود ندارد سخنی باطل گفته ایم…ما مشاهده گر دیگری هستیم اما من دیگری نیستم…من موجودی تنها هستم اما “بودن ” رسم منزوی کردن خود است بی هیچ درکی از دیگری و “داشتن” نیز مبادله ای است خودخواهانه بدون هیچ حمایتی از جوهره دیگری…پس “شدن” می ماند که صیرورت و تحول خویش را در چراغ دیگری می یابد…اما در اینجا دیگری آیینه من نیست،نور خودافزایی من نیست،دیگری سویی است که من بر پدیدار خودآگاهی ام در می یابم که این شکاف همیشگی است اما اصل با دیگری است، زیرا که هویت من نه در پیوند با او بلکه از آن دیگری است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.