معین کمالی:هستی نگری روانکاوی

هستی نگری روانکاوی یعنی مشاهده حضور ذهن انسان در دو ساحت هوشیاری و ناهوشیاری.هوشیاری آن رده ذهنی است که با پدیده مفهوم تجربه، به تشخیص،وارسی و کنترل فاعلانه نایل می گردد و به گونه ای ویژه با جهان پیرامون سازگار می شود طوریکه فرد بدان وسیله می تواند راه را از چاه شناسایی کرده و به تکامل و بقای خویش یاری رساند.اما ناهوشیاری در تنگنای جهان پیرامون قالب نمی گیرد و بر مرکب فاعلیت شناسنده سوار نیست بلکه توسن انفعال و ندا محور درون را سوار گشته و بسوی هایی بی جهت و بی تکلف حراک دارد.کوشش جهتمند روانکاو کاوشی عمیق در ذهن ناهوشیار و شناسایی آن با امر تجربه ای به مثابه آگاه سازی است.آگاه سازی نه به معنای هوشیاری سازی بلکه به معنای لمس پدیدارهای ضمیرناهوشیار مانند هویداگری شهود درونی ،رویاها،بینش ناگهانی و هرآنچه که ساحت غیاب را پرسش می کند… البته اگرچه بسیاری روانکاوان وجود و وجوه ناهوشیاری را به سرای هوشیاری فرا می خوانند و به قولی آن را از خواب چموشی بیدار کرده و به اندیشه سازگارانه با جهان ترغیب می سازند.اما نکته مهمتر از این “نوع” تقسیم بندی ذهن، “جنس”،سبب و چرایی این تقسیم بندی است.ذهن در ذات خود وجوهی را تجربه می کند تا جاییکه یا خودش به فراموشی سپرده می شود و یا در تقابل با پدیدارهای دیگری قرار می گیرد.مانند چیزها در برابر مفاهیم و یا واقعیت در برابر حقیقت.حال اگر فرض را درباره جهان بر مبنای ادراک مان بنشانیم ادراک را خود مفهومی ذهنی می دانیم و اگر بر مبنای واقعیتهایی سوار کنیم که ذهن محصول آنها تلقی شود باز آنچه که می گوییم از واقعیت یک شکل و یا یک مفهوم ذهنی است.زیرا اگر ساختار فاهمه ذهن ما درکار نباشد چیزی چیز نیست.
تقسیم ذهن به هوشیار و ناهوشیار خود برگرفته از خاصیت ذهن می باشد که در طبقه ای از شناخت خود به تجربه مفهوم ” تقسیم “می رسد و در رده ای دیگرتجربه وحدت را می شناساند و در رده ای دیگر پوچی را می نمایاند.جایی خواب را عین حقیقت زندگی و سرچشمه بقا می داند و در جایی آن را بیگانه با حقیقت بقا می خواند.اما پرسش همیشگی حقیقت کدام است در ذات ذهن مانند پژواکی می پیچد و هر دم رایی از آن صادر می گردد.شاید مهم این است که ذهن ذاتا بر بنیانش “مشاهده ” تولید می کند و پیوسته بدنبال اکتشاف است روزی ایده الیست را به تاریخ فلسفه می دهد و روز دیگر رئالیست را.روزی فیلسوف را در هوس هرمنوتیک گرفتار می کند و دمی دیگر در ایمان محض و بی تردیدی!روزی نگاهش را به مفهوم شناخت متمرکز می سازد و لحظه ای دیگر به مفهوم هستی.از بیرون بدون خود می گوید و اثبات گرا می سازد و گاهی به ستایش خود می پردازد و ذهن گرا تربیت می کند.حال در دنیای ما مفهومی را عیان نموده به نام “روانکاوی ” تا نماینده دیگری بر نمایاندنش باشد.ذهن هر چه که باشد بیش یک مشاهده گرست.و روانکاوی خود مکشوف این امر بنیادی است که خارج از ساختار ذهن مانند هر پدیده دیگری مجال بروز ندارد.حال ادعای تقسیم بندی ذهن به دو طرحدان هوشیار و ناهوشیار کوچکتر از اقیانوس بیکران ذهن می نمایاند.اما هر چه که باشد روانکاوی مانند سایر فرزندان ذهن داعیه سهمی از میراث این پدر با شکوه را در رفتار نشان می دهد و برای احقاق این حق به “تبارشناسی ” ذهن با سبک خودش می پردازد.اما این دانش خوش آهنگ باید بیشتر از اینها محفل انس را با پدر خویش داشته باشد و رسم همیشگی گمانه زنی را از خود دور بدارد و آگاه باشد که خود تنها یک گمانه از مشاهده پدر بیش نبوده و برای دریافت سهم الارث بیشتر مجبور است که خود را با ذات پدر همانند سازد.جاییکه فروید استعاره ” لیبیدو ” را مبنا و زیرساخت تمام جریانات حرکت روان آدمی نامید.هنگامیکه” یونگ ” ناخودآگاه جمعی را در مناسبات با شکوفایی انسان مطرح ساخت،جاییکه “راجرز ” خودشکوفایی را رانش اصلی زندگی فرد شناخت، آنچه نادیده گرفته شد ذات ذهنی بود که لیبیدو،ناخودآگاه جمعی و خودشکوفایی را کشف کرده بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.