معین کمالی:نمایی از رانه مشاهده و نقش هنرمند

سخن گفتن به زبان سهل و مردم پسند کاری دشوار است زیرا عقل سلیم مردمان در طرحدان چشمان ناشکیبا و گوش های بی پرسش ودستان نابالغ رشد می یابد و از ملامت و پیش داوری غنی می گردد و بر امتیاز و گمانه کمین دارد…گاهی ادیبان نیز بر این انگاره زینتی می گردند و با تعبد به خدای سخن “تعریف مداری “و فرشته آپولونی منطق کلام به تنسیق جملاتی مبادرت می کنند که جز استبداد سخن چیزی دگر حاصل نمی گردد…استبدادی که با دیوارهای ویرگول و قفل محکم و تمام “نقطه” زندان های ذهن را بنا می نهد و طرحواره های اندیشه را تنگ تر می سازد…مردمان سهل گیر مانند ادیبان سخت گیر مبتلای استبداد اند.اولی بیدادگر گمانه زنی و حریم شکنی روانی ودومی جلاد سخنان غیر عرفی…ادبیات بسیاری از صاحبان اندیشه به سان کلام مردمان سهل مغز در تهاونی آشکار نسبت به رانه وجودی انسان بی رحمانه و فسون گر از تعرض بیمی نمی یابد.زیرا وجود خویش را به سان نرگس حیران (خود شیفتگان)به حقیقتی جهان شمول و ناگزیر تعمیم داده و تبعیت از اندیشه های تکرار پذیر فرهنگنام را امری واجب و لازم اعلام می کند…روزی ویرگول و نقطه های سر خط در محراب کلیسا انحصار یافتند روزی دیگر در کلام مارکسیست ها رژه رفتند تا رقیبان را به عرصه پر خون دیالکیتک فراخوانند و اینک در سازه خوش گذران لیبرالیسم سرمایه داری نقش دارند…این عنوان های لنگرانداز در وجود آدمی تحدیدی (محدودیتی)است تنگ برخواسته از تهدیدی طرد آور و گرسنه ساز…همین است که هنرمند ژرفکار و زندگی ساز در انحصار و استبداد زمانه اش از پیله بی آوازه خویش مفری نمی یابد زیرا همراه اندروید و آیفون او در دسترس نیست و در سرزمین وسیع بی عمق اینستا گرام خانه ای ندارد او رسم زمانه لیبرال را که وسعت آزادی اش تنها به اندازه پشیز دنیای تبادل داده است را نمی شناسد پس محکوم به زوال و گمنامی است.این است تراژدی این تنهایی…

“اینجا دنیای لیبرالیسم است دنیایی که در آن آزاد هستی تا با هر اندیشه ای و هر ابتکار و احیایی وارد شوی و با هر رنگ و لباسی ظاهر گردی اما اگر مطابق میل خدایان سرمایه و کارکرد های سودآور عمل نکنی و اگر با دنیای پر نشانه و مجازی گوشی همراهت همراه نباشی و اگر علم را در مدرسه این قانون گذاران نیاموزی هرگز-هرگز به رویایت نخواهی رسید…اینجا شهربازی پینوکیوست”.

و اما نگرش ها هر یک در هر سو به شکلی نقشی پویا در رسایی خویش فریاد کردند واز کدهای وجودی یکدیگر بی اطلاع گشتند…روزی هگل نتیجه گرا زیبا و بی شرمانه در اعماق ذهن بینای خویش خودآگاهی را در انحصار اثبات و نفی دیگری بازشناخت بی آنکه در آن هنگام رسم رانه پیش رونده از اثبات و نفی را تدقیق کند…رانه بیش از آنکه اثبات گر خویش باشد پیشرویی بی مقصد است اما نه به سان ذهن های بی هنر که نفس انسان را بسوی فنای تهی گشتگی باز می شناسند…رانه خیزش و جریانی مستمر،بی توقف،عاصی،لذت جو و مهار ناپذیر است که در محدوده روان انسان با هیچ حصاری نسبتی نمی یابد مگر در ازدواجی عمیق و عاشقانه…روزگاری فروید نام آن را به استعار لیبیدو نامید که در انجمن تمدن و توتم ها و تابوها محبوس می شود،تغییر نقش و شکل می یابد،منزلت و منصبی دگر می گیرد اما هرگز از ذات رودخانه صفت خویش که پیوسته مواج و جاری است فاصله نمی گیرد و همیشه در پی راهی برای شکستن پیله تنگ خویش است شاید برای پرواز زندگی و شاید هم برای مرگ!
و من دریافتم که نام مستعار لیبیدو و یا هر عنوان دیگری که بر این بندهشن نفسانی انسان نهاده شده تنها نوعی نگرش برخواسته از مشاهدات درونی و بیرونی فیلسوف است که تا اینجا حرف تازه ای نیست اما این امر مشاهده پیوسته در ذات هستی خویش شناخته نشده و تنها به مثابه عملی برای دیدن درست و یا احساس جهت دار به کار گرفته شده است…ما در پیکره تاریخ کمتر به آن رسیدیم که نفس مشاهده همان رانه ای است که تمام اندیشه های “بن نگر”از ذات آن برخواسته پدیده آمده اند…
نیاز میل سیری پذیر ما می باشد که به ضرورت خود را می شناسد و مامنی می جوید…نفس روحانی از افلاطون تا کلیسا و از کلیسا تا کلام مبلغان بن ساخت وجود ما تلقی می گردد و رانده شدن از آن نفس لاهوتی ما را به ناسوت بلا کشانده است…اما هر بن ساختی مگر نه این است که از دستگاه مشاهده ای گذر کرده خواه از لاهوت اکوییناس و خواه از ناسوت نیاز داروینیسم! اما اگر “مشاهده “روش یا عملی برای اکتشاف و انتتاج امور بود باید مانند هر وسیله دیگری در جایی به کار آید و در جایی دیگر استراحت کند…ولی براستی جایی هست که روح مشاهده در آن جریان نداشته باشد؟هر کسی از ظن خویش هر چند در تلاطمات زندگی اش و هر چند در تمرکز علمی یار جهان می گردد…اما رانه مشاهده بی امان و بی حصار یا به گشادن تعاریف خویش روی می نهد و یا به شکستن عنوان هایش…کدهای وجودی هر انسانی که منحصر و یگانه اند و صاحبان اصیل رانه مشاهده در جغرافیای تنگ انگاره های “کلان نظام ” مانند سنت ها و عرف ها به انحرافی پردردسر و رنج آسا مبتلا می گردند و به جای پیشروی رانه وجود یکتای خویش به تسلیم ترسای عنوان های نظامند وادار می شوند و اولین گام احساس درد بیگانگی و در دومین قدم احساس ترس و حقارت و طرد شدگی و در گام های بعدی ساختن خیالهای شدن،شدن و شدن، بی آنکه هستی خویش را عزت دهد می رود تا توصیف هگل دانا را مبنی بر اثبات و نفی دیگری و خویش برخویش سازد و مانند مورچگانی انبوه بر دانه ای کوچک زخمی زند و نان و نامی بیابد…نیچه گفت:بشو هر آنچه که هستی و رفت و دیگر کسی سراغی از او نگرفت تا روزی که هنرپردازان و آدمیانی برخواستند و گفتند می خواهیم بشکنیم و آزاد باشیم!اما چه چیز را؟
نمی دانیم تنها می خواهیم لخت و سرگردان ساز بزنیم و نقاشی های نفس آرا را نابود کنیم! و گفتند این همان “خود بودن” است! باز شاهد استبداد دیگری بودیم که نیاز را به جای رانه شناخت و عقده هایش را حقیقت هستی اش یافت…اینان کسانی هستند که مانند قرون وسطی و تعلیم دهندگان حقیقت مسلم از حریم کدهای وجودی مشاهده هیچ ندانسته اند و با شکست الگوهای استبدادی چارچوب مدار به استبدادی به نام آزادی خواهی را پدید آوردند که رانه را سرگردان و بی نوا به رانده بزرگ هستی تبدیل کند رانده ای که هرگز از ذات جاری خویش گریزی نمی جوید و جز اشتغال افکار نامتجانس و همه چیز خواه -هیچ چیز خواه محصول دیگری طلب نمی کند…
هنرمندان،ای بانیان فرهنگ و اندیشه از یاد مبرید که آنچه در انتظار آزادی است رانه محبوس و گریان بشر امروزی است که در زندان مدرسه و دانشگاه،محبس سنت و فرهنگ بی انعطاف،گردش کور لیبرالیسم کارکردگرا در تمنای بازگشت حریم روانی افراد است تا رسم دیگری برپا گردد…

هر متنی با سه نقطه پایان می گیرد نه با یک نقطه،استبداد هر متنی اینگونه پایان می پذیرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.