اسماعیل مرضایی و معین کمالی …گفتمان درباره روانکاوی نقاشی

کمالی:
از آنجاییکه بحث درباره گفتار و شاید بیشتر گفتار روانکاوانه نقاشی است و ظاهرا نقاشی در اولین رویکرد به ساحت چشم تعلق دارد برای پیشبرد این گفتمان، سوال دریدا درباره نامه سزان به امیل برنارد که کنش گفتاری چگونه می تواند ساحت بصر را به بیان حقیقتش فرا بخواند برای من تامل برانگیز است و بازپرسش حقیقت نقاشی چیست را پیش رو می گذارد.اگر من بخواهم با هنرمندی مانند اسماعیل مرضایی درباره حقیقت نقاشی در ساحت گفتار وارد شوم این فرآیند چگونه پیش خواهد رفت؟

مرضایی:
من نقاشی را آنطور که درونم به من حکم می کند قلبا و روحا،اصلا ورای سبک هایی که هستند،کار می کنم.البته نه از طریق واقع گرایی یا رئالیسم بلکه آنچه را که ذهنا دوست می دارم و حس می کنم می خواهم به آن نزدیک شوم و روی بوم پیاده کنم.شما از پل سزان گفتید و برای من جالب بود که ایشان همه چیز را به شکل هندسی می دید و ابتدا به ساکن او را می توان بنیان گذار سبک کوبیسم دانست،همه کارهای او حالتی کوب شدن و هندسی شدن دارد.حتی آثار طبیعت او ورای واقع گرایی اش همه حالتهای هندسی دارند و کسانی مانند پیکاسو از او تاثیر گرفته اند.البته اینها همه ایسم هایی هستند که بعدا روی آثار گذاشتند. هر هنرمندی باید آنچه که ذهنی و درونی خودش هست را بتواند روی بوم بیاورد و اگرنه در این زمانه کسی با دوربین عکاسی و موبایل تصاویری را در طبیعت می گیرد و راحت از روی آن نقاشی می کند. به نظر من این همان عکاسی است و ربطی به هنر نقاشی ندارد و چیزی را به بیننده اضافه نمی کند،بیننده باید چیزی ورای این واقعیت های ملموس ظاهری را مشاهده کند

کمالی:
گفتار روانکاوی از همین جا آغاز می شود.یعنی آنچه که بیان درونیات و یا به قولی احکام قلب هنرمند است.هنرمند با ارجاع به تداعی های بیشمار درونیات خویش با شهامت و دلیری منحصر به فردی پیش می تازد و از تقلید و روزمرگی به فعل و انفعالات ناخودآگاه راه می یابد تا با ترسیمی ورای تعاریف متدوال وارد میدان زیستن شود.لکان درباره مارگریت دوراس می گوید:حتی اگر مارگریت دوراس از زبان خود به من بگوید که هیچ نمی داند که لال(شخصیت یک رمان) چطور به ذهنش خطور کرده،”تنها امتیازی را که یک روانکاو حق دارد از منزلت خویش دریافت کند این است که به خاطر بیاورد که هنرمند همیشه از او جلوتر است.”در واقع هنرمند از مواجه شدن با ناخودآگاه خود هراسی ندارد و مانند انسان های روزمره با سازوکارهای دفاعی ایگو خود را فریب نمی دهد و تن به تقلید و همرنگی نمی دهد.نقشی که روانکاو برای خود در نظر دارد همگامی با جریان رانه درونی در آمیخته با سمپتوم هاست (نشانگان روانی)یعنی به روایتی دیگر حرکت کردن پشت سر کسانی که شجاعانه این کار را می کنند همان هنرمندان

مرضایی:
اگر قرار باشد که هنرمند مانند گذشتگان کار کند فایده ای ندارد.من نمی گویم که من خودم به این حالت رسیده ام اما همه سعی من این بوده که مشابه دیگران کار نکنم.دوست داشتم کاری کنم که منحصر به فرد باشد.تا حتی بسیاری از کارهای من که از دید دیگران رئال به نظر می رسد نوعی تغییر و تحولات در آن ایجاد شده که غیر از واقعیت صوری و ظاهری است.اگر می بینید که این روزها من کمتر کاری کرده ام به این خاطر بوده که تراوشات ذهنی و درونی برایم کمتر مهیا شده.اگر چیزی به ذهنم خطور کند یا مشاهده ای صورت بگیرد باید روزها و شاید ما ه ها روی آن کار کنم تا بتوانم آن را به عنوان یک کار بازسازی کنم و آنطور که دلم می خواهد در بیارم.تا حتی اگر با طبیعتی مستقیم روبرو شوم که احساس می کنم باید آن را نقاشی کنم بازهم گرایشات ذهنی منحصر به خودم هست که با آن به شیوه خاصی مواجه می شوم.برایم مثل عکاسی نیست که آنچه ثبت کردم را مستقیما پیاده کنم.امیدوارم توانسته باشم که این تعهد را حفظ کرده باشم

کمالی:
به نظر می رسد که رابطه تنگاتنگی میان آفرینندگی،زایش هنری و مهیا بودن وضعیت رها سازی تراوشات درونی وجود دارد.البته اگر این تراوشات را تخلیه هیجانی تلقی نکنیم بلکه نوعی مواجه شدن با نشانگان روانی بدانیم.به جای فاصله گرفتن از ترس ها و کابوس ها به استقبال آنها رفته و تاثیر و تاثرات آنها را دریابیم

مرضایی:
من خواب هایم و تا حتی کابوس هایم رو موثر می دانم.من خواب زیاد می بینم،اینقدر خواب می بینم که اصلا سیر من از دنیا شکل دیگری می شود.من بسیاری از کارهایم را مدیون همین خوابها هستم که درون ناخودآگاه را نشان می دهد

کمالی:
این تاثیر در بسیاری از کارهای شما که به نام به آنها سوررئال می گوییم احساس می شود.هنگامیکه فروید رویا و واپسرانی را مطرح کرد نقش فهم از ترکیب بندیها در ذهن دگرگون گشت و دال های بی مدلول یا دال های گمگشته مدلول به صحنه هنر ورود چشمگیری پیدا کردند کسانی مانند آندره برتون مستقیما از این تاثیرات بهره بردند.کسانی مثل دالی و یا مگریت در نقاشی و کسی مانند بونوئل در سینما این “دال های رویا مانند بی مدلول “را به تصویر کشیدند.اینبار هنر بی پرواتر از گذشته نقش ناخودآگاه را به رخ می کشید

مرضایی:
سورئالیسم! به نظرم تنها نقاشی هست که می تواند بیان کننده چنین حالاتی باشد و نه گفتار درباره سورئالیسم.جالبه که خود سالوادور دالی هم از طرف سورئالیست ها متهم میشود به سورئال نبودن.گاهی که نقاشی های دالی و یا مگریت رو می بینم سعی می کنم که تسخیر نشوم چون “فضای سورئالیسم “خیلی درونی و شخصی است

کمالی:
به قول مگریت این یک چپق واقعی نیست! به هر حال ظاهرا شکاف گفتار و تصویر همچنان پار برجاست…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.